چقدر به خود می بالم. تاکنون اینقدر خوشحال نبوده ام. اینجا نشسته ام و لیوان شراب در دستم، موزیک جاز فضا را پر کرده، صدای عشق بازی پرندگان از هر سو می آید و نسیم شهوانی و معطر صبح ملبورن به صورتم می خورد.
نگاهم به مجسمه زیبایی است که روی بسترم خوابیده است. گویی خدا راسا او را تراشیده و آماده کرده است. هیچ خطایی نمی توانم در هیچ جای بیابم. شاید از فرط علاقه به او کور شده ام. ولی نه… هیچ کم ندارد.
محو تماشای انحنای کمر و حرکات ظریف او در خواب شده ام. ای کاش زمان بایستد و یا بمیرم! بمیرم چون اگر اینگونه شود در اوج لذت رفته ام. بوی عطر بدنش با عطر شمع و عود و عطر گلهای باغچه مرا دیوانه کرده اند. لباش مشکی چقدر به او می آید. سفیدی بدنش را رنگ می بخشد. گیسوانش مانند پیچکی روی گردنش خرامیده اند.
آیا هیچ لذتی از این بالاتر است؟ بعید می دانم.
نت های موسیقی جاز گویی روی بدن او راه می روند. وای خدای من!
فقط می خواهم باشد همین. ای کاش می شد بماند. می خواهم بداند که او یکی است برای من. می خواهم بداند که من این را عشق نمی گویم چون این حال از عشق بسیار بالاتر است.
بمان ای محبوب.
چشمانش را باز کرد. ملحفه را روی خود کشید، لبخندی به من زد و آرام آرام چشمانش را بست. و من محو تماشای مجسمه زیر پرده شدم. نوای موسیقی جاز که سنگینی سالها اسارت و بردگی را به خوبی بر دوشم می گذاشت، مرا حقیقتا نئشه کرده بود. جرعه ای از شراب شیراز نوشیدم و آرام روی صندلی راحتی ام به مجسمه ام چشم دوختم و روحم را با نسیم ملایم ملبورن به ایران فرستادم…
با تمام وابستگی ها به این خاک، هنوز خود را میان اینان غریبه می بینم…