چقدر به خود می بالم. تاکنون اینقدر خوشحال نبوده ام. اینجا نشسته ام و لیوان شراب در دستم، موزیک جاز فضا را پر کرده، صدای عشق بازی پرندگان از هر سو می آید و نسیم شهوانی و معطر صبح ملبورن به صورتم می خورد.

نگاهم به مجسمه زیبایی است که روی بسترم خوابیده است. گویی خدا راسا او را تراشیده و آماده کرده است. هیچ خطایی نمی توانم در هیچ جای بیابم. شاید از فرط علاقه به او کور شده ام. ولی نه… هیچ کم ندارد.

محو تماشای انحنای کمر و حرکات ظریف او در خواب شده ام. ای کاش زمان بایستد و یا بمیرم! بمیرم چون اگر اینگونه شود در اوج لذت رفته ام. بوی عطر بدنش با عطر شمع و عود و عطر گلهای باغچه مرا دیوانه کرده اند. لباش مشکی چقدر به او می آید. سفیدی بدنش را رنگ می بخشد. گیسوانش مانند پیچکی روی گردنش خرامیده اند.

آیا هیچ لذتی از این بالاتر است؟ بعید می دانم.

نت های موسیقی جاز گویی روی بدن او راه می روند. وای خدای من!

فقط می خواهم باشد همین. ای کاش می شد بماند. می خواهم بداند که او یکی است برای من. می خواهم بداند که من این را عشق نمی گویم چون این حال از عشق بسیار بالاتر است.

بمان ای محبوب.

چشمانش را باز کرد. ملحفه را روی خود کشید، لبخندی به من زد  و آرام آرام چشمانش را بست. و من محو تماشای مجسمه زیر پرده شدم. نوای موسیقی جاز که سنگینی سالها اسارت و بردگی را به خوبی بر دوشم می گذاشت، مرا حقیقتا نئشه کرده بود. جرعه ای از شراب شیراز نوشیدم و آرام روی صندلی راحتی ام به مجسمه ام چشم دوختم و روحم را با نسیم ملایم ملبورن به ایران فرستادم…

با تمام وابستگی ها به این خاک، هنوز خود را میان اینان غریبه می بینم…

امروز چند شنبه است؟ هفته تمام شده یا نه؟ زمان را به کل فراموش کرده ام. نمی دانم چند وقت است در این حالت مانده ام. نمی دانم چه بر من شده است که اینگونه خود را زخم خورده و آواره حس می کنم.

آیا این درد انتظار است که اینگونه مرا زخم می زند ویا درد بی دردیست… نمی دانم. از آن روز که جای پای او در زندگیم نقش بست همه چیز دگرگون شد. با نگاهی دل دادم و حال اسیر شده ام. مثل پرنده ای در قفس، خویش را به این در و آن در می زنم تا بتوانم راه فراری پیدا کنم. ولی باید بمانم و در این آتش بسوزم.

نمی خواهم او را بدست آورم… عجیب است… اصلا او مهم نیست… آنچه مهم است این حس است که عجیب است و کشنده و در عین حال مدهوش کننده. نمی خواهم این حس را از دست دهم. شاید دیوانه باشم ولی حس درد لذت بخشی است. حتی اگر به قیمت گزافی برایم تمام شود این احساس عجیب را از آن خویش خواهم کرد…

قرار بود او را برای اولین بار ببینم. احساس عجیبی بود. با اینکه تعداد کسانیکه پیشتر با آنان بوده ام کم نیست ولی اینبار خیلی نگران بودم. وقتی در باز شد چشمانم را بستم و بعد از چند ثانیه آرام باز کردم. نمی دانم چرا، ولی قبل از اینکه حتی او را ببینم و یا بشناسم می خواستم عاشقش شوم! عجیب بود. کل ماجرا مثل خواب است. آرام، شفاف، غیر منتظره و پراز فراز و نشیب. لبخند زد و با هم راه افتادیم. سکوت بود و سکوت. هردو به دوردست نگاه داشتیم و آرام آرام در لابلای رگه های طلایی خورشید می خرامیدیم و می رفتیم.

می ترسیدم کلامی بگویم مبادا رشته خوابم گسسته شود و از این لذت ناب بی نصیب بمانم. نمی دانم چه برمن شده بود که اینگونه بهم ریخته بودم. دستانش سرد سرد بودند. آنقدر سرد که وجودم را سرما گرفت.

لباس مشکی و موهای طلایی و چشمان درشت سبز یا آبی. احساس می کردم راه نمی رود بلکه می رقصد. گاهی نیم نگاهی به من می کرد که همان مرا میخکوب می کرد. تمنای وجودم را برای در آغوش کشیدنش می شنیدم و عطش لبانم را برای بوسه ای حس می کردم. ولی می ترسیدم که هر حرکتی تمام این رویا را بهم می ریزد.

ولی رویا نبود… عشق هم نیست… نمی دانم چیست این آشوب که بر من افتاده… نمی دانم چیست این لذت ناب…

عشق و شادی در یک ظرف؟! یک چیز کاملا غیر ممکن می خواهی؟

عشق همان چیزیست که تو را به راه اشتباه می اندازد. اصلا شاید بهتر است بگویم یک عشق اشتباه است که اشتباهات بعدی را بدنبال می آورد. اگر واقعا با خود رو راست باشی این را می پذیری و گرنه از مکانیسم انکار هزار و صد دلیل می آوری که عشق هدف زندگی است و از این حرفهایی که یک سنت هم نمی ارزن…

اگر سکس نبود هرگز عاشق نمی شدی..

اصلا نمی دونم چرا این رو اینجا نوشتم!

 

 

I love this island, but this island’s killing me
Sitting here in silence, man, I don’t get no peace
The waves upon my shore take me away piece by piece
Gonna leave everything I know
Gonna head out towards the sea
Jump off the silence
Gonna head out towards the sea

I love this city, man, but this city’s killing me
Sitting here in all this noise, man, I don’t get no peace
The cars below my street take me away piece by piece
Gonna leave everything I know
Gonna head out towards the sea
Gonna leave this city, man
Gonna head out towards the sea

Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles

I love this planet, but this planet’s killing me
Sitting here in all this grass, man, I don’t get no weed
The sweat coming from my palms takes me away piece by piece
Gonna leave everything I know
Gonna head to the galaxy
Gonna leave this planet, man
Gonna head to the galaxy

Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles

دیشب با یکی از دوستانم بودم و داشت برام صحبت می کرد. امروز برای تعطیلات برگشت تهران. توی غربت داشتن دوستایی مثل اون نعمته.

بین حرفاش یه تعریف از مرد از نگاه جنس مونث برام گفت که خیلی باهم به این تعبیر خندیدیم، یه جورایی تعریفش درست هم بود. گفت مرد از نگاه زن مثل یک ظرف بزرگ دسته دار می مونه که توش پر از پوله. زن هر وقت بخواد دست می کنه توی ظرف و پول بر می داره، هر وقت هم بخواد از دسته دراز اون ظرف بهره می بره!! کلی با هم به این تعریف خندیدیم… این چند وقت که نمی بینمش خیلی دلم براش تنگ میشه…

عجب روزی بود امروز. اون از اتفاقات عجیب و نامعمول امروز صبح در اتوبوس و اونم از امشب که همش با نوستالژی گذشت.

یک هفته دیگر هم تمام شد. دیگر چه مانده که باید انجام دهیم؟

چقدر دلم برای مادربزرگم تنگ شد امشب. فکر کنم از رفتن او حدود هشت نه سالی گذشته باشد ولی یادم نمی آد که آخرین بار کی دلم برایش تنگ شده بود. ولی امشب خیلی دلم هوایش را کرد. یادش به خیر… آه! ای کاش با گفتن آه! فرشته ای می آمد، مثل افسانه آه….

جهان در هفته ای که گذشت پر تنش بود مثل هفته های قبلش…

داشتم چند شب پیش به اثر انقلاب ایران روی جهان فکر می کردم. مهمتر از همه بی ثباتی کل خاورمیانه و برهم خوردن روند صلح اسراییل و فلسطین. دوم قدرت گرفتن صدام و حمله به ایران و بدنبال آن حمله به کویت. شروع حضور آمریکا در منطقه و شکل گیری طالبان و القاعده. و همینطور کلی ناامنی و بی ثباتی دیگه که بی شک پشت همشون حکومت ایران دخیله. خیلی غرورآوره، نه؟!! که کشورت یا بهتره بگم حکومت حاکم بر کشورت باعث اینهمه تحول تو دنیا شده باشه و هنوز هم ادامه داره این تحولات و ممکنه اتفاقات بزرگتری هم رخ بده.

یاد فیلم Butterfly Effect افتادم. عجب فیلمیه… هیچ وقت نمی تونی همه چیز رو درست کنار هم قرار بدی. همیشه یه جای کار به آ میره!  کلا فلسفه جالبی هم هست:

اثر پروانه‌ای نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوب‌ناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود. این پدیده به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوب‌ناک چون جو سیاره‌ی زمین (مثلا بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود.

ایده‌ٔ این‌که پروانه‌ای می‌تواند باعث تغییری آشوبی شود نخستین بار در ۱۹۵۲ در داستان کوتاهی به نام آوای تندر کار ری بردبری مطرح شد. عبارت «اثر پروانه ای» هم در ۱۹۶۱ در پی مقاله‌ای از ادوارد لورنتس به وجود آمد. وی در صد سی و نهمین اجلاس ای‌ای‌ای‌اس در سال ۱۹۷۲ مقاله‌ای با اين عنوان ارائه داد که «آيا بال‌زدن پروانه‌ای در برزيل می‌تواند باعث ايجاد تندباد در تکزاس شود؟»

لورنتس در پژوهش بر روی مدل رياضی بسيار ساده‌ای از آب و هوای جو زمين، به معادله‌ی ديفرانسيل غير قابل حل رسيد. وی برای حل اين معادله از روش‌های عددی به کمک رایانه بهره جست. او برای اين‌که بتواند اين کار را در روزهای متوالی انجام دهد، نتيجه آخرين خروجی يک روز را به عنوان شرايط اوليه روز بعد وارد می‌کرد. لورنتس در نهايت مشاهده کرد که نتيجه شبيه‌سازی‌های مختلف با شرايط اوليه يکسان با هم کاملا متفاوت است. بررسی خروجی چاپ شده رایانه نشان داده که رویال مک‌بی (Royal McBee)، رایانه‌ای که لورنتس از آن استفاده می کرد، خروجی را تا ۴ رقم اعشار گرد می‌کند. از آنجایی که محاسبات داخل اين رایانه با ۶ رقم اعشار صورت می گرفت، از بين رفتن دو رقم آخر باعث چنين تاثيری شده بود. مقدار تغييرات در عمل گرد‌کردن نزديک به اثر بال‌زدن يک پروانه است. اين واقعيت غيرممکن بودن پيش‌بینی آب و هوا در دراز مدت را نشان می دهد.

مشاهدات لورنتس باعث پررنگ شدن مبحث نظریه آشوب شد. عبارت عاميانه «اثر پروانه ای» در زبان تخصصی نظریه آشوب، «وابستگی حساس به شرايط اوليه» ترجمه می شود.

به غير از آب و هوا، در سيستمهای پویای ديگر نيز حساسيت به شرايط اوليه به چشم می خورد. يک مثال ساده، توپی است که در قله کوهی قرار گرفته. اين توپ با ضربه بسيار کمی، بسته به اينکه ضربه از چه جهتی زده شده باشد، می تواند به هرکدام از دره های اطراف سقوط کند. (ویکی پدیا)

Aranjuez, mon amour

Mon amour, sur l’eau des fontaines, mon amour
Ou le vent les amènent, mon amour
Le soir tombé, qu’on voit flotté
Des pétales de roses

Mon amour et des murs se gercent mon amour
Au soleil au vent à l’averse et aux années qui vont passant
Depuis le matin de mai qu’ils sont venus
Et quand chantant, soudain ils ont écrit sur les murs du bout de leur fusil
De bien étranges choses

Mon amour, le rosier suit les traces, mon amour
Sur le mur et enlace, mon amour
Leurs noms gravés et chaque été
D’un beau rouge sont les roses

Mon amour, sèche les fontaines, mon amour
Au soleil au vent de la plaine et aux années qui vont passant
Depuis le matin de mai qu’il sont venus
La fleur au cœur, les pieds nus, le pas lent
Et les yeux éclairés d’un étrange sourire

Et sur ce mur lorsque le soir descend
On croirait voir des taches de sang
Ce ne sont que des roses!
Aranjuez, mon amour

قراره تنها بمیرم. قراره تنهایی تا انتها بروم. قراره تنهایی رو به انتها برسونم، شایدم تا ته تنهایی برم. شاید ته ته تنهایی کسی منتظرم باشه. از وقتی با این تپانچه و تنها گلوله توش آشنا شدم هر شب شانس خودمو برای مردن امتحان می کنم، ولی تا حالا قانونای احتمال به گرد راه سرنوشت پیچ در پیچ من هم نرسیده.

داشتم فکر می کردم هیچ کار من اورجینال نبوده. همش تو کثافت بقیه خودمو گه مال کردم… حتی بازی مرگ من هم مثل بازی رولر روسی می مونه.

یعنی فکر می کنی اون چقدر توی این بازی با من سهیمه. همیشه می خواستم خودم کتاب خودم را بنویسم و خودم داستانمو اونطور که می خوام تموم کنم ولی افسوس که اونقدر قوی نیستم که افسار سرکش سرنوشتمو بتونم دستم بگیرم و به اونجا که می خوام برسونمش. شاید هم قضیه اینطور نباشه! شاید خودم با دست خودم اومدم لب این پرتگاه مخوف.

فکر می کنی حاصل عشق بوده ام؟ خودت چطور؟ حداقل با خودت روراست باش. می خوای من باهات روراست باشم؟ نه حاصل عشق نبودی! من هم نبودم… شاید هیچکس نباشد. آیا ذهن من اینقدر سیاه شده که تو را می ترساند؟

نترس… من از تو دورم… خیلی دور… از پیرمردی مثل من کاری بر نمی آید که تو را آسیب رساند.

تمام عمر خودم رو برای علاج مردم گذاشتم. تمام علایق خویش را به پای راحتی دیگران خشکاندم. حاصل جز این چند سطر چسناله و گریه شبانه ودیوانه خطاب شدن از جانب تو برایم نبوده و نیست.

چرا باید دیوانه شوم؟ چرا مثل تو نباید با دنیا همبستر شوم؟ چرا تو را از خودم راندم؟ چرا باید بمیرم؟ نمی دانم…

شاید بهتر باشد دنبال جواب نگردم و بروم سراغ بازی خویش.

شاید امشب تمامش کنم… و شاید فردا. قدر مسلم این بازی نیز مثل تمام بازیهای دیگر تمام خواهد شد و آنگاه بازیی نو آغاز خواهم کرد… اگر تو بودی شاید با تو بازی را شروع کنم. شاید با هم بازی کنیم. نمی دانم، همبازی خوبی هستی؟

چرا همیشه باید تو را متهم کنم؟ شاید من همبازی خوبی نباشم… اگر اینگونه بود با من بازی می کنی…؟ گرچه می دانم جوابت را ولی صبر می کنم تا خودت با آن ملودی روح نواز جوابم را دهی…

‘Smoking is good for you’, according to an old Arab proverb. ‘The dogs will not bite you because you smell so bad; thieves will not rob you at night because you cough in your sleep and you will not suffer the indignities of old age because you will die when you are relatively young.’

به همین سادگی!

مي‌بينم كه از اين ريزه مگس‌هاي زهرآگين به ستوه آمده‌اي، مي‌بينم كه وجودت زخمي و خون‌آلود شده است؛ وليكن سربلندتر از آن هستي كه خشمگين شوي.
و آنها معصومانه خون تو را مي‌خواهند، جان بي‌رمقشان خون مي‌طلبد، – و معصومانه نيش ميزنند.
و تو كه به كنه همي چيز توجه داري، حتي از زخم‌هاي ناچيز هم تا ژرفناي وجودت رنج مي‌بري؛ و پيش از اينكه التيام يابي، كرم زهرآلودشان بر سراسر دستت لغزيده است.
به گمانم تو بزرگوارتر از آن هستي كه اين خونخواران را سركوبي كني! اما هشدار كه محكوم بي‌عدالتي مسمومشان نشوي.
اينها گرد تو مي‌گردند و وز وز مي‌كنند، حتي وقتي تو را مي‌ستايند، ستايششان نابجاست. مي‌خواهند جان و خونت را بمكند.
تو را مانند يك خدا و يا يك شيطان ستايش مي‌نمايند؛ در پيشگاهت شنگ و شيون مي‌كنند. اعتنا مكن! اينان چيزي جز چاپلوسي و ضجه و مويه نمي‌شناسند.
حتي بسا خود را مهربان جا ميزنند. اما اين شيوة موذيگرانة دون‌مايگان است. آري، دون‌مايگان موذي هستند!
فكر فرومايه‌شان سخت به تو مشغول است – هميشه در نظرشان مشكوك هستي. زيرا هرچه آنها را به فكر كردن وابدارد مشكوك است.
جوانمردي و پارسائيت را تنبيه ميكنند و در حقيقت فقط لغزشهايشان را قابل عفو ميدانند.
حتي اگر برايشان مروّت نمايي، گمان ميكنند كه مورد تحقير قرارگرفته‌اند؛ و در عوض نيكوكاريهايت، نامردانه زيان ميزنند.
بگريز، اي دوست من به عزلتگاهت بگريز، به آنجايي كه نسيم سخت و خشن ميوزد بگريز. سرنوشت تو اين نيست كه مگس‌كش باشي.

فردريش نیچه

امروز کارفرما اخراجم کرد. مثل بز به من نگاه کرد و گفت دیگه نمی خوامت! نمی دونم چرا اينقد از اين کار اون خوشم اومد. آخه تا حالا اخراج نشده بودم!

راستي فکر می کنی همه چيز ارزش تجربه کردن دارن؟

اینو ازم پرسيد و شروع کرد با مداد روی روزنامه پیش روش شکلای هندسی کشیدن. منم حواسم پیش شکلهایی بود که می کشید و یادم رفت جوابشو بدم.

آلان که اومدم خونه یاد سوالش افتادم و برای خودم سوال شد. من خودم با تجربه خيلی موافقم. ولی بعضی تجربه ها اثر بدشون تا آخر باهات هست. فکر می کنم کلا همین اثرات و تجربیاته که نقاط عطف زندگیمونو درست می کنه. یعنی همه چیز ارزش تجربه داره؟! نمی دونم. شاید…

گاهی وقتها آنقدر حرف زياده که تو گفتن کم ميارم
به همين دليل هست که مينويسم

بين خودمان بماند داشتم به تو فکر ميکردم
به تو و نشانهای ساده برای اثبات علاقه

راستی همين نشانهای ساده ی روزمره برای اثبات علاقه کافی
نيست ؟
ولی ميدانم : به هيچ نشانه ای نمی شود اعتماد کرد

اکنون میتوانم مثل پسرکی هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بی آنکه دست و پائی بزنم

می توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگی

می توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامی ببوسمت بی آنکه کسی ببيند

می توانم بنويسم : مرگ
و بميرم

به همين سادگی

صبح كه چشم گشود، روشنايي كور كننده خورشيد او را آزرد. كمي چشمان بي فروغ خويش را مالش داد، كم كم عادت كرد و آنگاه به اطراف خويش نگاهي كرد.
هيچ تفاوتي با شب قبل نداشت و با شب بعد و شبهاي بعد…
از جاي برخاست، بي رمق و سرد.
احساس سردردي عجيب و ناراحت كننده او را مي آزرد. با خود گفت حكما ثاثير پرنوشي شب قبل است.
به ناگاه در افكار خود غوطه ور شد، در ثانيه اي همه چيز را فراموش كرد. در زمان به عقب بازگشت، چونان احساس خواب و خلسه اي هيپنوتيك.
از يكسو آن سردرد عجيب و از سوي ديگر احساس فرو رفتن در عمق زمان. از خود بيخود شده بود، ديگر به اين خاك متصل نبود.
چشمان خويش را گشود. تاريكي بس ژرف اطراف او را پوشانده بود. معلق در فضا به اطراف نگاهي كرد، هيچ چيز برايش مفهومي نداشت، حالتي شبيه كوري مغزي. در آن اتمسفر غريب عطري دلپذير و ترنم ملايم موسيقي جادويي، تنها عناصر لذت بخش برايش بودند.
دوباره گويي متحول شد و حمله اي جديد از افكار پريشان و عجيب چونان گدازه هاي داغ به او هجوم آوردند… افكاري هولناك. جالب اين بود كه هيچ از اين افكار نمي فهميد، فقط نيرو و حسي عجيب او را مانند باتلاقي به درون خويش مي كشيد و او ياراي مقاومت نداشت، شايد هم مي توانست ولي نمي خواست. فرو رفتن در اين باتلاق سياه، لذتي عجيب داشت مانند لذت رنج كشيدن! بي اختيار به ياد آن طعمه نيمه جان در زير چنگالهاي تيز و برنده آن كركس افتاد كه نسلش در حال انقراض است، او احساس طعمه را كاملا مي فهميد، احساس فرورفتن آن چنگالهاي برنده را در گوشت طعمه زخمي و بيمار حس مي كرد و از اين درد لذت مي برد.
صدايي عجيب روياي او را دريد، دوباره نور آزار دهنده خورشيد بر چشمان ضعيف او اوفتاد، بي اختيار روي برگرداند.
روي به ديوار، خيره بر نوشته هاي روي آن، بر روي صندليي كه با هر حركتي با فريادي بلند به انسانها دشنام و ناسزا مي گفت، نشســـــــــــــــــــــــــــــــت.
زار زار مي گريست، نمي دانست براي چــــــــه يا براي كــــــــه…

با نگاه به او آرام آرام در باتلاق لذت غم فرو رفت و خاموش شد.

یکی از عزیزان را دیدم. در این دیار دیدن عزیزان موهبتی است که نصیب هرکسی نمی شود و نمی دانم چرخ گردون چه کرد که امروز عزیزی را دیدم.

می گفت سرنوشت ما در این گوشه دنیا بسیار پیچیده است. نه این گوشه دور از آن ما می شود و نه می توانیم سرزمین آبا و اجدادیمان را تحمل کنیم و در اتمسفر مسموم آن تنفس. محکومیم به ادامه دادن و جیک نزدن. باید عمر را اینگونه به سر بریم تا شاید در زندگی بعدیمان چیزی قابلتر از آب درآییم. و حرف زد و گفت وگفت.

گوش من از شنیدن اینها پر شده است. هرروز در اطراف خویش اینگونه سرگشتگانی را به وفور می بینم و اغلب اوقات بی آنکه اجازه دهم بر من یادگاری گذارند از کنارشان می گذرم، ولی امروز و این عزیز خط بر من نهاد و هنوز فکر مرا مشغول کرده است.

خیلی از صحبتهای او را قبول ندارم. احتمالا اگر همین الان هم از او بپرسم خود او هم زیر آن کلمات خواهد زد. پس چرا آنگونه صحبت کرد؟ نمی دانم و نمی دانم…

چقدر دور هستم… چقدر دور… از همه دور افتاده ام و بیش از همه از او. این دلتنگیست؟ نمی دانم…

خستگی و درد وجودش را گرفته بود و در گوشه اتاقش نشسته بود که او را یافتم. تا مرا دید خودش را جمع و جور کرد و دستی بر چشمان و صورتش کشید. پرتوی نور خورشید روی صورتش بود و چشمانش را جمع کرده بود. شروع کرد به صحبت ولی هیچ نمی شنیدم… محو تماشای بازی سایه های چروک دور چشم و گوشه لب او بودم. عمق چین و چروک روی صورت معصوم او یک لحظه مرا ترساند. آخر چرا؟! ولی همان لحظه یادم آمد که دنبال دلیل برای این چیزها گشتن کار من نیست… یعنی توانش را ندارم. چیزی از من پرسید و هیچ ایده ای از آنچه در این چند دقیقه رد و بدل شده بود، نداشتم. سری تکان دادم و زیر لب وردی خواندم، حتی خودم هم نفهمیدم چه گفتم. سیگاری آتش زدم و رو به پنجره ایستادم و باز در افکار خویش غرق شدم. اوهم گیلاس به دست با چشمانی خیس آرام کنار من ایستاد و به من لبخندی زد.  و تازه در سکوت مکالمه ما آغاز شد. نسیم بهاری نیمکره جنوبی و خورشید سوزان آن به همراه عطر تند عود و دود سیگار با گیلاسی که نمی دانم چه در خویش داشت تنها فضای مطلوب برای صحبت در سکوت با او بود و چقدر خوب بود.

ساعتی با او بودم و به خانه بازگشتم. بعضی وقتها چقدر دلم هوایش را می کند و با وجود خروارها مشغله و گرفتاری به دیدارش می شتابم، هرچند به ظاهر جز سکوت هیچ نیست ولی احساس، چیز دیگری می گوید…

بازهم صدای سرفه های خشک او…! صدای نفسهايی که حکايت از وضعيت وخيم راههای هوايی او می کرد.
اين اصوات مانند لالايی مونس شبهای تنهايی و اسارت من بودند. من به آنها خو کرده بودم.
مدتی بود او را به بند ما آورده بودند…… و از قضا در سلول مجاور من.
می گفتند اعدامی است. جرمش را نمی دانستند… ولي زندانبان او را دكتر خطاب مي كرد…
آدم مرموزي بود، لاغر، عبوس و غمگين ولي نمي دانم چه در وجود نحيف او نهفته بود كه برايم جاذبه داشت، شايد صداي سرفه ها و تنفس او بود و شايد هم صورت آرام و چشمان سرد او… نمي دانم؟…. اي كاش مي توانستم با او صحبت كنم…..
از هنگاميكه خبر اعدام قريب الوقوع را به او دادند، صداي سرفه هاي او را نمي شنيدم. تنفس او آرام شده بود و سرفه هاي تك تك او مرا ساعتها در انتظار خود مي گذاشتند. احساس مي كردم او با اين سرفه ها با من حرف مي زند!

با صداي باز شدن درب از خواب بيدار شدم. چند مامور داشتند دكتر را مي بردند. آري! لحظه وداع با ياري كه نمي شناختم رسيده بود…. بي اختيار اشك از چشمانم جاري شده بود… فرياد زدم: دكتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
برگشت و به من نگاه كرد. سرفه اي كرد و با صدايي گرفته گفت: نترس رفيق! گاهي انسان براي آنكه زنده بماند بايد بميرد! آنگاه قد راست كرد و آنگاه لبخندي مرموز و سرفه اي حاكي از غرور و شعف!
او رفت و رفت………….
ولي هنوز به حرف او مي انديشم، به سرفه هاي خشك و بلند او………………

شروع به صحبت كرد و اينبار با لحني اسرارآميز از من پرسيد: مي داني آندم كه خداونــــد انسان را مي ساخت، به چه مي انديشيد؟
گفتم: دوباره مي خواهي شروع كني؟
گفت: جدي مي گويم! من مي دانم!
با ترديد به او گفتم: بگو! به چه مي انديشيد…
خنديد و كنج ديوار نگاه كرد و گفت: خداونـــــــــد آنقدر محو قدرت خود شده بود كه در واقع به هيچ نمي انديشيد، جز آفرينش انسان…. و نه به آيـــــــــــــنده انسان.
با تعجب به او گفتم: و حال خداونـــــــــد به چه مي انديشد؟
دوباره خنديد ولي اينبار زهر خندي عجيب! دوباره به كنج ديوار خيره شد و پس از سكوتي مرگ آور با صدايي آهسته گفت: به نابودي آفريده خود، انسان…………….

چقدر انتظار سخته! انتظار رسیدن وقایع خوب و بد. انتظار رسیدن روزهای خوب وبد. انتظار زنگ نخوردن تلفن شب کشیک! انتظار رسیدن و آمدن او… انتظار رسیدن مرگ… اوه!!!

و بیشتر از همه انتظار شروع دور جدید سریال Scrubs از شبکه NBC! از امشب قراره شروع بشه و این دوره آخرین season اونه. خیلی از این سریال خاطره دارم. علاوه براین برام خیلی جالب و جذابه. جالبتر اینکه در زمان پخش دوره های قبل جزو ده تا سریال پربیننده آمریکا نبوده!

انتظار رسیدن ماه فوریه رو هم دارم، بیشتر از همه برای امتحان پیش رو و کم نه برای کنسرتهای پیش رو. وای! کنسرت Iron Maiden، Ozzy Osbourne , Carlos Santana. خیلی اشتیاق دارم… هر روز هم کلی موزیکاشونو گوش می کنم و می روم داخل فضای مجازی Day Dream!!! فضای جالبیه… تنهایی و آنطور که می خواهی وقایع رو مرتب می کنی. ولی گاهی بازهم آنطور که می خواهی حتی در رویا روزگار بروفق مرادت نیست! اینهم از لطایف دنیای رویاست!

شاید دیدن این ویدیو هم خالی از لطف نباشه:

Dreamer
Ozzy Osburne

Gazing through the window at the world outside
Wondering if mother earth will survive
Hoping that mankind will stop abusing her, sometime

After all theres just the two of us
And here we are still fighting for our lives
Watching all of history repeat itself, time after time

Im just a dreamer, I dream my life away
Im just a dreamer, who dreams of better days

I watch the sun go down like everyone of us
Im hoping that the dawn will bring a sign
A better place for those who will come after us this time

Im just a dreamer, I dream my life away, oh yeah
Im just a dreamer, who dreams of better days

Your higher power may be God or jesus christ
It doesnt really matter much to me
Without each others help there aint no hope for us
Im living in a dream, a fantasy
Oh yeah, yeah, yeah

If only we could just find serenity
It would be nice if we could live as one
When will all this anger, hate and bigotry be gone?

Im just a dreamer, I dream my life away, today
Im just a dreamer, who dreams of better days, ok
Im just a dreamer, whos searching for the way, today
Im just a dreamer, dreaming my life away
Oh yeah, yeah, yeah

چرا باید اینجا بنویسم که چگونه روز خود را گذزاندم و چرا باید مشغله های من خوانده شوند وچرا از اینکه دیگران آنرا می خوانند باید راضی باشم؟

چرا باید وقت عزیز را بگذارم و در این دنیای غیر واقعی بنویسم. چرا تو این را میخوانی و میخوانی؟ و چرا من میخوانم و میخوانم؟

تو را نمی دانم ولی من تنهایم و با خود حرف می زنم، نه برای تو و نه با تو…

می نویسم که خود بخوانم. می نویسم تا به خاطر بسپارم. می نویسم و همزمان از کثافت و پلیدی این و آن و دنیا دور می شوم و در وادی خیال خویش سیر می کنم و از این حال لذت می برم. یاد فیلم Vanila Sky افتادم!

نمی دانم انسانی هستم که خواب می بینم پروانه ام یا پروانه ای که خواب می بینم انسان را…