چقدر اینجا سرد است. از سرما پوست پشت دستانم تمام ترکیده است. نمی دانم چرا از درد دستانم خوشم می آید. نمی دانم چرا دلم هم سرد شده است! نمی دانم چه خبر شده است. شاید دلم هم پوستش ترک خرده است و این درد عجیب که از میان سینه ام فوران می زند از آن جهت است.
حکما خوابیده اند… آیا خوابشان مثل خواب هر شب من مشوش و ملانکولیک است؟ آیا مثل من، صبح که چشم باز میکنند از اینکه باید ادامه داد دلسرد وملول می شوند یا نه، هنوز امید دارند؟ آیا رنج آفرینش و زیستن کفاره گناهان زندگی قبلی ماست؟ این رنج تا کی ادامه خواهد یافت؟ آیا رستگاری وجود دارد یا فقط در کتاب داستانهای نیکی پیدا می شود؟ آرامش چطور؟ یا حتی عشق؟؟؟؟؟!!!!
چقدر از همه دورم و بیش از همه از خویشتن… دلم تنگ است…

1 comment
Comments feed for this article
آگوست 12, 2008 روی 9:26 ب.ظ
Sarah
توي گوگل دنبال “آرامش” مي گشتم، وبلاگ شما رو نشون داد، اومدم ديدم، شما هم دنبال “آرامش” مي گرديد…
بيشتر كه خوندم، از نوشته هاتون خوشم اومد، مخصوصا از “بوسه يا تجاوز”…
هر وقت آرامش رو پيدا كردي، به منم يه خبري بده!
منم همينطور
قلمت هميشه سبز…