دلم تنگ است.
دلم برای همه آنچه داشتم و از آن گریختم تنگ شده است. از نداشتن آزادی… از نداشتن امنیت… از نداشتن حرمت انسانیت… آری! این دیوانگی است…
بیش از همه دلم برای دیدن چهره تو تنگ است… برادر کوچکم…
وای که چه بر من گذشت… رویاهای مشوش من بی دلیل نبودند… چندبار گفتم آن سفر پایانش خوش نیست و تو قول و قرار را به رخم کشیدی… حال عکست کنار کامپیوترم و خاطرت در تمام ذهنم… خنده ات را می خواهم… بوی خوش بدنت و شیرنی لبانت را می جویم… تا کی باید صبر کنم؟!

1 comment
Comments feed for this article
می 29, 2008 در 11:21 ب.ظ
یه مهربون
مگه الان کجایی
یا نمیتونیی ببینیش
ایران نیستی درسته ؟
دوری از خاوناده درسته ؟