با صدایی ناآشنا از خواب بیدار شدم. انگار صدا وجود خارجی نداشت، گویی داخل جمجمه ام بود. احساس مرده درون تابوت را داشتم که صدای چکش و میخ را بر تابوت می شنود و هیچ نمی تواند بکند. چشمانم را  بستم و آن صدای عجیب شدت گرفت. لرزش غریبی تمام وجودم را فرا گرفت. این ترس است. ترس از تنهایی… و من تنهای تنها در میان این جماعت چه می کنم؟ 

افکار عجیب و غریب دست از سرم برنمی دارند. چرا می خواهد مرا نابود کند؟ شاید از این لذت می برد. چرا باید علت در او باشد؟ مسلما علت همین جا درون خودم است، حال چرا این بلا را بر سر خود می آورم؟ نمی دانم…

روزها و سالها گذشتند و حال می توانم به روشنی از خاطرات بیست و پنج سال پیشم برایت بگویم. ولی گوش محرمی نمی یابم…