آهي كشيد،
غمزده پيري سپيـد موي
افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز،
در آئينه ديده بود يك تار مو سپيد!
فریدون مشیری

1 comment
Comments feed for this article
فوریه 4, 2008 روی 6:33 ق.ظ
Té la mà Maria
very good blog congratulations
regard from Catalonia Spain
thank you