You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2008.
با صدایی ناآشنا از خواب بیدار شدم. انگار صدا وجود خارجی نداشت، گویی داخل جمجمه ام بود. احساس مرده درون تابوت را داشتم که صدای چکش و میخ را بر تابوت می شنود و هیچ نمی تواند بکند. چشمانم را بستم و آن صدای عجیب شدت گرفت. لرزش غریبی تمام وجودم را فرا گرفت. این ترس است. ترس از تنهایی… و من تنهای تنها در میان این جماعت چه می کنم؟
افکار عجیب و غریب دست از سرم برنمی دارند. چرا می خواهد مرا نابود کند؟ شاید از این لذت می برد. چرا باید علت در او باشد؟ مسلما علت همین جا درون خودم است، حال چرا این بلا را بر سر خود می آورم؟ نمی دانم…
روزها و سالها گذشتند و حال می توانم به روشنی از خاطرات بیست و پنج سال پیشم برایت بگویم. ولی گوش محرمی نمی یابم…
با شنیدن نام سرندیپیتی یاد کارتون جزیره اسرارآمیز و اون جانور صورتی رنگ مهربان با آن چشمان زیبا و جذاب می افتم. ولی بار معنایی این واژه بسیار برایم جالبتر و مسحور کننده تر است. چقدر برایم این اتفاق افتاده است که به دنبال چیز دیگری بودم ولی در کمال ناباوری به چیز بسیار بهتر و بزرگتری دست یافتم. برای خود من که این واژه بسیار آشناست چون بسیار آن را تجربه کرده ام و اثرات آن در زندگی ام بسیار دراماتیک هستند.
serendipity در زندگی همه ما تاثیر داشته است. کشف پنی سیلین، نیوتن و جاذبه، حتی ویاگرا!!! تمام آنها مدیون این اثر هستند. اثر شانس بر زندگی. شاید در آینده برای اثر سرندیپیتی هم فرمول و یا حتی ژنی پیدا شود! من که از این واژه خیلی خوشم می آید!
Serendipity, A Fortunate Accident
دیروز آلبوم جدید کاوه یغمایی را گوش می دادم به نام سکوت سرد. اسم آلبوم که من رو یاد موسیقی راک به سبک Cold Play و Creed و کلا ژاندر Sad Rock انداخت. بار اول که آلبوم را گوش دادم صدای آشنای گیتار کاوه مرا به وجد آورد. راک کلاسیک… یاد کامیل یغمایی افتادم و کلاس الکتریک گیتار خودم با اون سالها پیش در تهران. یادم می آد اون روزگار، گیتارم من رو از سقوط کامل نجات داد! عجیبه! ولی حقیقته. واقعا اون روزگار تنها چیزی که من رو تسکین می داد صدای گریه سازم در دستانم بود. یادم می آد چقدر سخت گیتار الکتریک خریدم با توجه به انتخابهای محدودم در خیابان جمهوری! هنوز صدای گیتارم در گوشمه… شاید بتونم در سفرهای بعدی اونو با خودم بیارم.
کلا از آلبوم جدید کاوه خوشم اومد. از مترسک شادتر بود. ولی از مترسک بیشتر خوشم آمده بود. امیدوارم خانواده یغمایی همیشه سلامت و شاد باشند! چون خاطرات بسیار خوبی از موزیک اونها و خود آنها دارم. نمی دانم کامیل چکار می کنه الان… ولی دلم واقعا برای دیدن و شنیدن گیتار زدن اون تنگ شده…
