روزگار رو ببین چه بازی ها که در نمی آره. فکر می کنی آخرش چی می شه؟ یعنی چه جوری تموم شه خوبه؟ یادم می آد همیشه می گفتی برای امروز زندگی کن و برای فردا برنامه ریزی… خیلی قشنگ حرف می زنی… تو هم شدی همون که کوری رو از خیابان رد می کرد و بعد جلوی او خم می شد و کلاهش را بر می داشت تا همگان ببینند که چه کرده است؟ نه، تو هیچوقت آنطور نخواهی شد… این من هستم که راه را گم کرده ام. تو راه را به من نشان می دهی؟می دانی هیچگاه تصمیم گرفتن برایم آسان نبوده! فکر نمی کنم برای هیچکس آسان بوده باشد. باید برای خود زندگی کنی یا برای دیگران. یادم می آید روزی می گفتی اولین چیز مهم در زندگی خویشتن است و تمام کارهایی که انجام می دهی برای خودت است. حتی فداکاری هم برای رسیدن به لذتش انجام می دهی. ای کاش اینگونه نبود و یا اگر اینگونه است همگان از فداکاری و خوبی لذت می بردند…

چشمانم را می بندم و از عطر گلهای باغ لذت می برم. باد خنک کولر توشیبا و موزیک از شبکه فاکس تل و صدای تنفس محبوب در پس زمینه. از پنجره به آسمان پر از ستاره نگاه می کنم و برق میلیونها چشمی که همزمان دارن به ستاره ها نگاه می کنند را می بینم. چقدر لذت بخش است. نمی دانم چه مشکلی دارم؟! چون در همین حین یاد بی نظیر بوتو می افتم و ترورش… و تمام احساس خوبی که جمع کرده بودم جایش را با غمی غریب و سرد عوض می کند. وای! بدنم می لرزد. کولر را خاموش کردم و صدای تلویزیون را قطع. به صفحه بزرگ تلویزیون چشم دوختم و به حرکات مضحک و ناموزون خواننده زنی که مانند فاحشه ها از برآمدگی های بدنش برای پوشاندن صدای فاجعه اش استفاده می کند، نگاه می کنم. بعضی وقتها لازم است که به برنامه های موزیک تلویزیون بدون صدا گوش دهی تا به آنچه بر سر موسیقی در این دوران آمده است واقف شوی. به محبوب نگاه می کنم که چه آرام و معصومانه خوابیده است. به او حسرت می خورم که چقدر راحت زندگی کرده و خواهد کرد. چقدر بدون استرس و سالم… و خود را می بینم که چقدر از رنج لذت برده ام و هنوز هم در پس هر لذت، آن را می جویم. هنوز هم فکرم در هزار گوشه این دنیای بزرگ آواره است… دستم را آرام روی دستان سردش می گذارم. حرکت ظریفی می کند و مانند نوزادی دستم را می فشارد و آرام به سینه اش می گذارد. لبخند آرامش او در خواب مرا به وجد می آورد و فکرم را به شب گرم و تابستانی ملبورن باز می گرداند.کولر را روشن می کنم، صدای تلویزیون را اندکی بالا می برم و دست محبوب را فشار می دهم. سرم را پشت سرش می گذارم و با عطر مست کننده عرق پشت گردنش که با عطر شنل شماره 5 در آمیخته است چشمانم را می بندم و سعی می کنم در همین لحظه زندگی کنم و برای فردا برنامه ریزی… فردا روز دیگری است و مثل تمام این روزها که بر تو گذشته، از آن توست!