تمام وجودم را حس غریبی فراگرفته بود. عطر عجیبی در هوا پیچیده بود. روی بستری آرمیده بودم و نجوای غریبی از دوردست می آمد. تمام وجودم ترس بود. و تنها مرهم آن، عطر پیچیده در فضا… آن عطر از دستانم بود که هنوز عطر دستان او را داشت و در این فضای غریب به من جرات می داد. آن را می بوییدم و در اعماق هزارتوی مخوف افکار عجیب سیر می کردم. هنوز در جدال بودم… با خویش… در کمال آرامش در خویش غوغایی حس می کنم. آیا می توانم چنان کنم؟!!!
امروز برای اولین بار فضای کریسمس را حس کردم. با محبوبم در ملبورن دست در دست قدم می زدیم و در سکوت عشقبازی می کردیم. جالب است با آنکه فرهنگمان زمین تا آسمان با یکدیگر متفاوت است اینقدر خود را به او نزدیک احساس می کنم. تازه می فهمم که چگونه می توان در سکوت عشقبازی کرد. تازه می فهمم چگونه می شود با نگاه صحبت کرد و بوسه گرفت.
افسوس که دیر اینها را می فهمم، خیلی دیر. دلم برای خودم می سوزد که چگونه سرمایه عمر را از من به تاراج بردند… افسوس و صد افسوس…

No comments yet
خروجي خام اطلاعات براي نظرات اين مطلب