هنوز اثر گرما بخش شیواز رگالی که چند ساعت پیش نوشیدم را در بدن و فکر خود حس می کنم. حس رخوت و سرخوشی عجیبی است. در خود غمی عجیب دارد. غمی ویران کننده. صدای آتش بازی شب کریسمس و هاله نور در افق اقیانوس و صدای همهمه گم و گنگ مردم در هوا پیچیده بود و مرا آزار می داد. به محبوب تلفنی زدم و دیدم او هم خوشنود است از عید و در شهر سیر می کند. نمی دانم چرا دلم به ناگه گرفت… درب گنجینه را باز کردم و شیشه ویسکی را بر داشتم و پشت کامپیوترم شروع کردم به نوشیدن. دیر زمانی بود که هیچ نخورده بودم و همین مرا بیشتر از فضای جاری دور کرد و از این امر خشنودم. موسیقی نامعمولی انتخاب کردم و روی تختم دراز کشیدم. چشمانم را بستم و با صدای موسیقی از این همه هیاهو فاصله گرفتم و حال دوباره به همان هیاهو بازگشتم…

نمی دانم این خستگی به علت سفر است یا سنگینی غم است که دارد مرا از پای در می آورد…

ای کاش …………………………………………………….