اینم سرنوشت من بود. حرفی که هیچ برایش ارزش قائل نیستم! ولی حقیقت دارد. اینگونه برایم رقم خورد وآنگونه به پایان خواهد رسید… عجیب است، هیچ گاه از این غم غریب و جانکاه رهایی نمی یابم… آخر چرا؟! همه چیز دارم و باز غم دست بردارنیست. می دانم چرا… آرامش در کنارم نیست. بدون آن هیچگاه خوشنود نخواهم بود. محبوبم هم جز ساخته خیالم نبود. آنچه خود می خواهم در او می جستم ولی باید باور کنم که آنچه مطلوب من است یافت نمی شود. همه چیز غیر واقعی است. شاید دچار هذیان شده ام… نمی دانم… همین را در این گوشه دور کم داشتم. گریه؟! نمی توانم. برای چه یا برای که بگریم؟ جالب و غمگینانه است، اینجا، در این گوشه دور دنیا این حرفها را نمی فهمند… حق هم دارند… رنج کشیدن هنر نیست…
تمام این حرفها به خاطر این بود که امروز به تو تلفن نزد؟؟!!! چقدر عجیبی تو مرد! عجیب و بچه!!!
بزرگ شو!!!
این را که با لحن آمرانه و تمسخرآمیزی به او گفتم با بی میلی روی تافت و دستی به چشمانش کشید. دلم برایش سوخت…

No comments yet
خروجي خام اطلاعات براي نظرات اين مطلب