You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2007.

آخرین پست سال 2007. همیشه عادت داشتم آخر سال، خود را از بالا ببینم. ببینم چه کرده ام و چقدر به آنچه می خواستم نزدیک شدم و شاید دور. ببینم چه از دست دادم و چه بدست آوردم. این حس غریب در این گوشه دنیا آزار دهنده است. چند روزی است که مرا از درس و کار و زندگی عادی دور کرده است.

امشب شب سال نو است و انگار تمام اینان برای چنین شبی از بدو تولد انتظار کشیده اند! هیجان زدگی را در چهره و صحبتهایشان می بینی و حس می کنی. خیلی برایم جالب است.

قراره به یکی از Barهای معروف و گران قیمت ملبورن بروم امشب. راستش خودم هم هیجان زده هستم! پیشتر فکر می کردم هر کاری که یک انسان بخواهد در دنیا انجام دهد را تجربه کرده ام… خلاف و غیر خلاف!!! ولی اینجا تازه بعد از اینهمه سال، دارم با اتفاقات و تجربیات کاملا جدید آشنا می شوم و از این موضوع خیلی خوشحالم…

روزگار رو ببین چه بازی ها که در نمی آره. فکر می کنی آخرش چی می شه؟ یعنی چه جوری تموم شه خوبه؟ یادم می آد همیشه می گفتی برای امروز زندگی کن و برای فردا برنامه ریزی… خیلی قشنگ حرف می زنی… تو هم شدی همون که کوری رو از خیابان رد می کرد و بعد جلوی او خم می شد و کلاهش را بر می داشت تا همگان ببینند که چه کرده است؟ نه، تو هیچوقت آنطور نخواهی شد… این من هستم که راه را گم کرده ام. تو راه را به من نشان می دهی؟می دانی هیچگاه تصمیم گرفتن برایم آسان نبوده! فکر نمی کنم برای هیچکس آسان بوده باشد. باید برای خود زندگی کنی یا برای دیگران. یادم می آید روزی می گفتی اولین چیز مهم در زندگی خویشتن است و تمام کارهایی که انجام می دهی برای خودت است. حتی فداکاری هم برای رسیدن به لذتش انجام می دهی. ای کاش اینگونه نبود و یا اگر اینگونه است همگان از فداکاری و خوبی لذت می بردند…

چشمانم را می بندم و از عطر گلهای باغ لذت می برم. باد خنک کولر توشیبا و موزیک از شبکه فاکس تل و صدای تنفس محبوب در پس زمینه. از پنجره به آسمان پر از ستاره نگاه می کنم و برق میلیونها چشمی که همزمان دارن به ستاره ها نگاه می کنند را می بینم. چقدر لذت بخش است. نمی دانم چه مشکلی دارم؟! چون در همین حین یاد بی نظیر بوتو می افتم و ترورش… و تمام احساس خوبی که جمع کرده بودم جایش را با غمی غریب و سرد عوض می کند. وای! بدنم می لرزد. کولر را خاموش کردم و صدای تلویزیون را قطع. به صفحه بزرگ تلویزیون چشم دوختم و به حرکات مضحک و ناموزون خواننده زنی که مانند فاحشه ها از برآمدگی های بدنش برای پوشاندن صدای فاجعه اش استفاده می کند، نگاه می کنم. بعضی وقتها لازم است که به برنامه های موزیک تلویزیون بدون صدا گوش دهی تا به آنچه بر سر موسیقی در این دوران آمده است واقف شوی. به محبوب نگاه می کنم که چه آرام و معصومانه خوابیده است. به او حسرت می خورم که چقدر راحت زندگی کرده و خواهد کرد. چقدر بدون استرس و سالم… و خود را می بینم که چقدر از رنج لذت برده ام و هنوز هم در پس هر لذت، آن را می جویم. هنوز هم فکرم در هزار گوشه این دنیای بزرگ آواره است… دستم را آرام روی دستان سردش می گذارم. حرکت ظریفی می کند و مانند نوزادی دستم را می فشارد و آرام به سینه اش می گذارد. لبخند آرامش او در خواب مرا به وجد می آورد و فکرم را به شب گرم و تابستانی ملبورن باز می گرداند.کولر را روشن می کنم، صدای تلویزیون را اندکی بالا می برم و دست محبوب را فشار می دهم. سرم را پشت سرش می گذارم و با عطر مست کننده عرق پشت گردنش که با عطر شنل شماره 5 در آمیخته است چشمانم را می بندم و سعی می کنم در همین لحظه زندگی کنم و برای فردا برنامه ریزی… فردا روز دیگری است و مثل تمام این روزها که بر تو گذشته، از آن توست!

تمام وجودم را حس غریبی فراگرفته بود. عطر عجیبی در هوا پیچیده بود. روی بستری آرمیده بودم و نجوای غریبی از دوردست می آمد. تمام وجودم ترس بود. و تنها مرهم آن، عطر پیچیده در فضا… آن عطر از دستانم بود که هنوز عطر دستان او را داشت و در این فضای غریب به من جرات می داد. آن را می بوییدم و در اعماق هزارتوی مخوف افکار عجیب سیر می کردم. هنوز در جدال بودم… با خویش… در کمال آرامش در خویش غوغایی حس می کنم. آیا می توانم چنان کنم؟!!!

امروز برای اولین بار فضای کریسمس را حس کردم. با محبوبم در ملبورن دست در دست قدم می زدیم و در سکوت عشقبازی می کردیم. جالب است با آنکه فرهنگمان زمین تا آسمان با یکدیگر متفاوت است اینقدر خود را به او نزدیک احساس می کنم. تازه می فهمم که چگونه می توان در سکوت عشقبازی کرد. تازه می فهمم چگونه می شود با نگاه صحبت کرد و بوسه گرفت.

افسوس که دیر اینها را می فهمم، خیلی دیر. دلم برای خودم می سوزد که چگونه سرمایه عمر را از من به تاراج بردند… افسوس و صد افسوس…

هنوز اثر گرما بخش شیواز رگالی که چند ساعت پیش نوشیدم را در بدن و فکر خود حس می کنم. حس رخوت و سرخوشی عجیبی است. در خود غمی عجیب دارد. غمی ویران کننده. صدای آتش بازی شب کریسمس و هاله نور در افق اقیانوس و صدای همهمه گم و گنگ مردم در هوا پیچیده بود و مرا آزار می داد. به محبوب تلفنی زدم و دیدم او هم خوشنود است از عید و در شهر سیر می کند. نمی دانم چرا دلم به ناگه گرفت… درب گنجینه را باز کردم و شیشه ویسکی را بر داشتم و پشت کامپیوترم شروع کردم به نوشیدن. دیر زمانی بود که هیچ نخورده بودم و همین مرا بیشتر از فضای جاری دور کرد و از این امر خشنودم. موسیقی نامعمولی انتخاب کردم و روی تختم دراز کشیدم. چشمانم را بستم و با صدای موسیقی از این همه هیاهو فاصله گرفتم و حال دوباره به همان هیاهو بازگشتم…

نمی دانم این خستگی به علت سفر است یا سنگینی غم است که دارد مرا از پای در می آورد…

ای کاش …………………………………………………….

امروز در یکی از مراکز خرید نه چندان بزرگ اطراف خانه ام بودم. رفته بودم مردم را ببینم. شب کریسمس است و عجیب هواییست. انرژی دارد این هوا. شاید شور و حال اینان است که به هوا سرایت کرده است. ولی دلم برای خودمان سوخت! نه از شور کریسمس چیزی می فهمیم و نه اینجا از آن شور و حال عید نوروز و دیگر مراسم ایرانی خبری است.

عجیب سرنوشتی بر ما رفت!!!

اینم سرنوشت من بود. حرفی که هیچ برایش ارزش قائل نیستم! ولی حقیقت دارد. اینگونه برایم رقم خورد وآنگونه به پایان خواهد رسید… عجیب است، هیچ گاه از این غم غریب و جانکاه رهایی نمی یابم… آخر چرا؟! همه چیز دارم و باز غم دست بردارنیست. می دانم چرا… آرامش در کنارم نیست. بدون آن هیچگاه خوشنود نخواهم بود. محبوبم هم جز ساخته خیالم نبود. آنچه خود می خواهم در او می جستم ولی باید باور کنم که آنچه مطلوب من است یافت نمی شود. همه چیز غیر واقعی است. شاید دچار هذیان شده ام… نمی دانم… همین را در این گوشه دور کم داشتم. گریه؟! نمی توانم. برای چه یا برای که بگریم؟ جالب و غمگینانه است، اینجا، در این گوشه دور دنیا این حرفها را نمی فهمند… حق هم دارند… رنج کشیدن هنر نیست…

تمام این حرفها به خاطر این بود که امروز به تو تلفن نزد؟؟!!! چقدر عجیبی تو مرد! عجیب و بچه!!!

بزرگ شو!!!

این را که با لحن آمرانه و تمسخرآمیزی به او گفتم با بی میلی روی تافت و دستی به چشمانش کشید. دلم برایش سوخت…

چقدر به خود می بالم. تاکنون اینقدر خوشحال نبوده ام. اینجا نشسته ام و لیوان شراب در دستم، موزیک جاز فضا را پر کرده، صدای عشق بازی پرندگان از هر سو می آید و نسیم شهوانی و معطر صبح ملبورن به صورتم می خورد.

نگاهم به مجسمه زیبایی است که روی بسترم خوابیده است. گویی خدا راسا او را تراشیده و آماده کرده است. هیچ خطایی نمی توانم در هیچ جای بیابم. شاید از فرط علاقه به او کور شده ام. ولی نه… هیچ کم ندارد.

محو تماشای انحنای کمر و حرکات ظریف او در خواب شده ام. ای کاش زمان بایستد و یا بمیرم! بمیرم چون اگر اینگونه شود در اوج لذت رفته ام. بوی عطر بدنش با عطر شمع و عود و عطر گلهای باغچه مرا دیوانه کرده اند. لباش مشکی چقدر به او می آید. سفیدی بدنش را رنگ می بخشد. گیسوانش مانند پیچکی روی گردنش خرامیده اند.

آیا هیچ لذتی از این بالاتر است؟ بعید می دانم.

نت های موسیقی جاز گویی روی بدن او راه می روند. وای خدای من!

فقط می خواهم باشد همین. ای کاش می شد بماند. می خواهم بداند که او یکی است برای من. می خواهم بداند که من این را عشق نمی گویم چون این حال از عشق بسیار بالاتر است.

بمان ای محبوب.

چشمانش را باز کرد. ملحفه را روی خود کشید، لبخندی به من زد  و آرام آرام چشمانش را بست. و من محو تماشای مجسمه زیر پرده شدم. نوای موسیقی جاز که سنگینی سالها اسارت و بردگی را به خوبی بر دوشم می گذاشت، مرا حقیقتا نئشه کرده بود. جرعه ای از شراب شیراز نوشیدم و آرام روی صندلی راحتی ام به مجسمه ام چشم دوختم و روحم را با نسیم ملایم ملبورن به ایران فرستادم…

با تمام وابستگی ها به این خاک، هنوز خود را میان اینان غریبه می بینم…

امروز چند شنبه است؟ هفته تمام شده یا نه؟ زمان را به کل فراموش کرده ام. نمی دانم چند وقت است در این حالت مانده ام. نمی دانم چه بر من شده است که اینگونه خود را زخم خورده و آواره حس می کنم.

آیا این درد انتظار است که اینگونه مرا زخم می زند ویا درد بی دردیست… نمی دانم. از آن روز که جای پای او در زندگیم نقش بست همه چیز دگرگون شد. با نگاهی دل دادم و حال اسیر شده ام. مثل پرنده ای در قفس، خویش را به این در و آن در می زنم تا بتوانم راه فراری پیدا کنم. ولی باید بمانم و در این آتش بسوزم.

نمی خواهم او را بدست آورم… عجیب است… اصلا او مهم نیست… آنچه مهم است این حس است که عجیب است و کشنده و در عین حال مدهوش کننده. نمی خواهم این حس را از دست دهم. شاید دیوانه باشم ولی حس درد لذت بخشی است. حتی اگر به قیمت گزافی برایم تمام شود این احساس عجیب را از آن خویش خواهم کرد…

قرار بود او را برای اولین بار ببینم. احساس عجیبی بود. با اینکه تعداد کسانیکه پیشتر با آنان بوده ام کم نیست ولی اینبار خیلی نگران بودم. وقتی در باز شد چشمانم را بستم و بعد از چند ثانیه آرام باز کردم. نمی دانم چرا، ولی قبل از اینکه حتی او را ببینم و یا بشناسم می خواستم عاشقش شوم! عجیب بود. کل ماجرا مثل خواب است. آرام، شفاف، غیر منتظره و پراز فراز و نشیب. لبخند زد و با هم راه افتادیم. سکوت بود و سکوت. هردو به دوردست نگاه داشتیم و آرام آرام در لابلای رگه های طلایی خورشید می خرامیدیم و می رفتیم.

می ترسیدم کلامی بگویم مبادا رشته خوابم گسسته شود و از این لذت ناب بی نصیب بمانم. نمی دانم چه برمن شده بود که اینگونه بهم ریخته بودم. دستانش سرد سرد بودند. آنقدر سرد که وجودم را سرما گرفت.

لباس مشکی و موهای طلایی و چشمان درشت سبز یا آبی. احساس می کردم راه نمی رود بلکه می رقصد. گاهی نیم نگاهی به من می کرد که همان مرا میخکوب می کرد. تمنای وجودم را برای در آغوش کشیدنش می شنیدم و عطش لبانم را برای بوسه ای حس می کردم. ولی می ترسیدم که هر حرکتی تمام این رویا را بهم می ریزد.

ولی رویا نبود… عشق هم نیست… نمی دانم چیست این آشوب که بر من افتاده… نمی دانم چیست این لذت ناب…