You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2007.
عشق و شادی در یک ظرف؟! یک چیز کاملا غیر ممکن می خواهی؟
عشق همان چیزیست که تو را به راه اشتباه می اندازد. اصلا شاید بهتر است بگویم یک عشق اشتباه است که اشتباهات بعدی را بدنبال می آورد. اگر واقعا با خود رو راست باشی این را می پذیری و گرنه از مکانیسم انکار هزار و صد دلیل می آوری که عشق هدف زندگی است و از این حرفهایی که یک سنت هم نمی ارزن…
اگر سکس نبود هرگز عاشق نمی شدی..
اصلا نمی دونم چرا این رو اینجا نوشتم!
I love this island, but this island’s killing me
Sitting here in silence, man, I don’t get no peace
The waves upon my shore take me away piece by piece
Gonna leave everything I know
Gonna head out towards the sea
Jump off the silence
Gonna head out towards the sea
I love this city, man, but this city’s killing me
Sitting here in all this noise, man, I don’t get no peace
The cars below my street take me away piece by piece
Gonna leave everything I know
Gonna head out towards the sea
Gonna leave this city, man
Gonna head out towards the sea
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles
I love this planet, but this planet’s killing me
Sitting here in all this grass, man, I don’t get no weed
The sweat coming from my palms takes me away piece by piece
Gonna leave everything I know
Gonna head to the galaxy
Gonna leave this planet, man
Gonna head to the galaxy
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles away
Get miles
دیشب با یکی از دوستانم بودم و داشت برام صحبت می کرد. امروز برای تعطیلات برگشت تهران. توی غربت داشتن دوستایی مثل اون نعمته.
بین حرفاش یه تعریف از مرد از نگاه جنس مونث برام گفت که خیلی باهم به این تعبیر خندیدیم، یه جورایی تعریفش درست هم بود. گفت مرد از نگاه زن مثل یک ظرف بزرگ دسته دار می مونه که توش پر از پوله. زن هر وقت بخواد دست می کنه توی ظرف و پول بر می داره، هر وقت هم بخواد از دسته دراز اون ظرف بهره می بره!! کلی با هم به این تعریف خندیدیم… این چند وقت که نمی بینمش خیلی دلم براش تنگ میشه…
عجب روزی بود امروز. اون از اتفاقات عجیب و نامعمول امروز صبح در اتوبوس و اونم از امشب که همش با نوستالژی گذشت.
یک هفته دیگر هم تمام شد. دیگر چه مانده که باید انجام دهیم؟
چقدر دلم برای مادربزرگم تنگ شد امشب. فکر کنم از رفتن او حدود هشت نه سالی گذشته باشد ولی یادم نمی آد که آخرین بار کی دلم برایش تنگ شده بود. ولی امشب خیلی دلم هوایش را کرد. یادش به خیر… آه! ای کاش با گفتن آه! فرشته ای می آمد، مثل افسانه آه….
جهان در هفته ای که گذشت پر تنش بود مثل هفته های قبلش…
داشتم چند شب پیش به اثر انقلاب ایران روی جهان فکر می کردم. مهمتر از همه بی ثباتی کل خاورمیانه و برهم خوردن روند صلح اسراییل و فلسطین. دوم قدرت گرفتن صدام و حمله به ایران و بدنبال آن حمله به کویت. شروع حضور آمریکا در منطقه و شکل گیری طالبان و القاعده. و همینطور کلی ناامنی و بی ثباتی دیگه که بی شک پشت همشون حکومت ایران دخیله. خیلی غرورآوره، نه؟!! که کشورت یا بهتره بگم حکومت حاکم بر کشورت باعث اینهمه تحول تو دنیا شده باشه و هنوز هم ادامه داره این تحولات و ممکنه اتفاقات بزرگتری هم رخ بده.
یاد فیلم Butterfly Effect افتادم. عجب فیلمیه… هیچ وقت نمی تونی همه چیز رو درست کنار هم قرار بدی. همیشه یه جای کار به آ میره! کلا فلسفه جالبی هم هست:
اثر پروانهای نام پدیدهای است که به دلیل حساسیت سیستمهای آشوبناک به شرایط اولیه ایجاد میشود. این پدیده به این اشاره میکند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوبناک چون جو سیارهی زمین (مثلا بالزدن پروانه) میتواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود.
ایدهٔ اینکه پروانهای میتواند باعث تغییری آشوبی شود نخستین بار در ۱۹۵۲ در داستان کوتاهی به نام آوای تندر کار ری بردبری مطرح شد. عبارت «اثر پروانه ای» هم در ۱۹۶۱ در پی مقالهای از ادوارد لورنتس به وجود آمد. وی در صد سی و نهمین اجلاس ایایایاس در سال ۱۹۷۲ مقالهای با اين عنوان ارائه داد که «آيا بالزدن پروانهای در برزيل میتواند باعث ايجاد تندباد در تکزاس شود؟»
لورنتس در پژوهش بر روی مدل رياضی بسيار سادهای از آب و هوای جو زمين، به معادلهی ديفرانسيل غير قابل حل رسيد. وی برای حل اين معادله از روشهای عددی به کمک رایانه بهره جست. او برای اينکه بتواند اين کار را در روزهای متوالی انجام دهد، نتيجه آخرين خروجی يک روز را به عنوان شرايط اوليه روز بعد وارد میکرد. لورنتس در نهايت مشاهده کرد که نتيجه شبيهسازیهای مختلف با شرايط اوليه يکسان با هم کاملا متفاوت است. بررسی خروجی چاپ شده رایانه نشان داده که رویال مکبی (Royal McBee)، رایانهای که لورنتس از آن استفاده می کرد، خروجی را تا ۴ رقم اعشار گرد میکند. از آنجایی که محاسبات داخل اين رایانه با ۶ رقم اعشار صورت می گرفت، از بين رفتن دو رقم آخر باعث چنين تاثيری شده بود. مقدار تغييرات در عمل گردکردن نزديک به اثر بالزدن يک پروانه است. اين واقعيت غيرممکن بودن پيشبینی آب و هوا در دراز مدت را نشان می دهد.
مشاهدات لورنتس باعث پررنگ شدن مبحث نظریه آشوب شد. عبارت عاميانه «اثر پروانه ای» در زبان تخصصی نظریه آشوب، «وابستگی حساس به شرايط اوليه» ترجمه می شود.
به غير از آب و هوا، در سيستمهای پویای ديگر نيز حساسيت به شرايط اوليه به چشم می خورد. يک مثال ساده، توپی است که در قله کوهی قرار گرفته. اين توپ با ضربه بسيار کمی، بسته به اينکه ضربه از چه جهتی زده شده باشد، می تواند به هرکدام از دره های اطراف سقوط کند. (ویکی پدیا)
Aranjuez, mon amour
Mon amour, sur l’eau des fontaines, mon amour
Ou le vent les amènent, mon amour
Le soir tombé, qu’on voit flotté
Des pétales de roses
Mon amour et des murs se gercent mon amour
Au soleil au vent à l’averse et aux années qui vont passant
Depuis le matin de mai qu’ils sont venus
Et quand chantant, soudain ils ont écrit sur les murs du bout de leur fusil
De bien étranges choses
Mon amour, le rosier suit les traces, mon amour
Sur le mur et enlace, mon amour
Leurs noms gravés et chaque été
D’un beau rouge sont les roses
Mon amour, sèche les fontaines, mon amour
Au soleil au vent de la plaine et aux années qui vont passant
Depuis le matin de mai qu’il sont venus
La fleur au cœur, les pieds nus, le pas lent
Et les yeux éclairés d’un étrange sourire
Et sur ce mur lorsque le soir descend
On croirait voir des taches de sang
Ce ne sont que des roses!
Aranjuez, mon amour
قراره تنها بمیرم. قراره تنهایی تا انتها بروم. قراره تنهایی رو به انتها برسونم، شایدم تا ته تنهایی برم. شاید ته ته تنهایی کسی منتظرم باشه. از وقتی با این تپانچه و تنها گلوله توش آشنا شدم هر شب شانس خودمو برای مردن امتحان می کنم، ولی تا حالا قانونای احتمال به گرد راه سرنوشت پیچ در پیچ من هم نرسیده.
داشتم فکر می کردم هیچ کار من اورجینال نبوده. همش تو کثافت بقیه خودمو گه مال کردم… حتی بازی مرگ من هم مثل بازی رولر روسی می مونه.
یعنی فکر می کنی اون چقدر توی این بازی با من سهیمه. همیشه می خواستم خودم کتاب خودم را بنویسم و خودم داستانمو اونطور که می خوام تموم کنم ولی افسوس که اونقدر قوی نیستم که افسار سرکش سرنوشتمو بتونم دستم بگیرم و به اونجا که می خوام برسونمش. شاید هم قضیه اینطور نباشه! شاید خودم با دست خودم اومدم لب این پرتگاه مخوف.
فکر می کنی حاصل عشق بوده ام؟ خودت چطور؟ حداقل با خودت روراست باش. می خوای من باهات روراست باشم؟ نه حاصل عشق نبودی! من هم نبودم… شاید هیچکس نباشد. آیا ذهن من اینقدر سیاه شده که تو را می ترساند؟
نترس… من از تو دورم… خیلی دور… از پیرمردی مثل من کاری بر نمی آید که تو را آسیب رساند.
تمام عمر خودم رو برای علاج مردم گذاشتم. تمام علایق خویش را به پای راحتی دیگران خشکاندم. حاصل جز این چند سطر چسناله و گریه شبانه ودیوانه خطاب شدن از جانب تو برایم نبوده و نیست.
چرا باید دیوانه شوم؟ چرا مثل تو نباید با دنیا همبستر شوم؟ چرا تو را از خودم راندم؟ چرا باید بمیرم؟ نمی دانم…
شاید بهتر باشد دنبال جواب نگردم و بروم سراغ بازی خویش.
شاید امشب تمامش کنم… و شاید فردا. قدر مسلم این بازی نیز مثل تمام بازیهای دیگر تمام خواهد شد و آنگاه بازیی نو آغاز خواهم کرد… اگر تو بودی شاید با تو بازی را شروع کنم. شاید با هم بازی کنیم. نمی دانم، همبازی خوبی هستی؟
چرا همیشه باید تو را متهم کنم؟ شاید من همبازی خوبی نباشم… اگر اینگونه بود با من بازی می کنی…؟ گرچه می دانم جوابت را ولی صبر می کنم تا خودت با آن ملودی روح نواز جوابم را دهی…
‘Smoking is good for you’, according to an old Arab proverb. ‘The dogs will not bite you because you smell so bad; thieves will not rob you at night because you cough in your sleep and you will not suffer the indignities of old age because you will die when you are relatively young.’
به همین سادگی!
ميبينم كه از اين ريزه مگسهاي زهرآگين به ستوه آمدهاي، ميبينم كه وجودت زخمي و خونآلود شده است؛ وليكن سربلندتر از آن هستي كه خشمگين شوي.
و آنها معصومانه خون تو را ميخواهند، جان بيرمقشان خون ميطلبد، – و معصومانه نيش ميزنند.
و تو كه به كنه همي چيز توجه داري، حتي از زخمهاي ناچيز هم تا ژرفناي وجودت رنج ميبري؛ و پيش از اينكه التيام يابي، كرم زهرآلودشان بر سراسر دستت لغزيده است.
به گمانم تو بزرگوارتر از آن هستي كه اين خونخواران را سركوبي كني! اما هشدار كه محكوم بيعدالتي مسمومشان نشوي.
اينها گرد تو ميگردند و وز وز ميكنند، حتي وقتي تو را ميستايند، ستايششان نابجاست. ميخواهند جان و خونت را بمكند.
تو را مانند يك خدا و يا يك شيطان ستايش مينمايند؛ در پيشگاهت شنگ و شيون ميكنند. اعتنا مكن! اينان چيزي جز چاپلوسي و ضجه و مويه نميشناسند.
حتي بسا خود را مهربان جا ميزنند. اما اين شيوة موذيگرانة دونمايگان است. آري، دونمايگان موذي هستند!
فكر فرومايهشان سخت به تو مشغول است – هميشه در نظرشان مشكوك هستي. زيرا هرچه آنها را به فكر كردن وابدارد مشكوك است.
جوانمردي و پارسائيت را تنبيه ميكنند و در حقيقت فقط لغزشهايشان را قابل عفو ميدانند.
حتي اگر برايشان مروّت نمايي، گمان ميكنند كه مورد تحقير قرارگرفتهاند؛ و در عوض نيكوكاريهايت، نامردانه زيان ميزنند.
بگريز، اي دوست من به عزلتگاهت بگريز، به آنجايي كه نسيم سخت و خشن ميوزد بگريز. سرنوشت تو اين نيست كه مگسكش باشي.
فردريش نیچه
امروز کارفرما اخراجم کرد. مثل بز به من نگاه کرد و گفت دیگه نمی خوامت! نمی دونم چرا اينقد از اين کار اون خوشم اومد. آخه تا حالا اخراج نشده بودم!
راستي فکر می کنی همه چيز ارزش تجربه کردن دارن؟
اینو ازم پرسيد و شروع کرد با مداد روی روزنامه پیش روش شکلای هندسی کشیدن. منم حواسم پیش شکلهایی بود که می کشید و یادم رفت جوابشو بدم.
آلان که اومدم خونه یاد سوالش افتادم و برای خودم سوال شد. من خودم با تجربه خيلی موافقم. ولی بعضی تجربه ها اثر بدشون تا آخر باهات هست. فکر می کنم کلا همین اثرات و تجربیاته که نقاط عطف زندگیمونو درست می کنه. یعنی همه چیز ارزش تجربه داره؟! نمی دونم. شاید…
گاهی وقتها آنقدر حرف زياده که تو گفتن کم ميارم
به همين دليل هست که مينويسم
بين خودمان بماند داشتم به تو فکر ميکردم
به تو و نشانهای ساده برای اثبات علاقه
راستی همين نشانهای ساده ی روزمره برای اثبات علاقه کافی
نيست ؟
ولی ميدانم : به هيچ نشانه ای نمی شود اعتماد کرد
اکنون میتوانم مثل پسرکی هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بی آنکه دست و پائی بزنم
می توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگی
می توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامی ببوسمت بی آنکه کسی ببيند
می توانم بنويسم : مرگ
و بميرم
به همين سادگی
صبح كه چشم گشود، روشنايي كور كننده خورشيد او را آزرد. كمي چشمان بي فروغ خويش را مالش داد، كم كم عادت كرد و آنگاه به اطراف خويش نگاهي كرد.
هيچ تفاوتي با شب قبل نداشت و با شب بعد و شبهاي بعد…
از جاي برخاست، بي رمق و سرد.
احساس سردردي عجيب و ناراحت كننده او را مي آزرد. با خود گفت حكما ثاثير پرنوشي شب قبل است.
به ناگاه در افكار خود غوطه ور شد، در ثانيه اي همه چيز را فراموش كرد. در زمان به عقب بازگشت، چونان احساس خواب و خلسه اي هيپنوتيك.
از يكسو آن سردرد عجيب و از سوي ديگر احساس فرو رفتن در عمق زمان. از خود بيخود شده بود، ديگر به اين خاك متصل نبود.
چشمان خويش را گشود. تاريكي بس ژرف اطراف او را پوشانده بود. معلق در فضا به اطراف نگاهي كرد، هيچ چيز برايش مفهومي نداشت، حالتي شبيه كوري مغزي. در آن اتمسفر غريب عطري دلپذير و ترنم ملايم موسيقي جادويي، تنها عناصر لذت بخش برايش بودند.
دوباره گويي متحول شد و حمله اي جديد از افكار پريشان و عجيب چونان گدازه هاي داغ به او هجوم آوردند… افكاري هولناك. جالب اين بود كه هيچ از اين افكار نمي فهميد، فقط نيرو و حسي عجيب او را مانند باتلاقي به درون خويش مي كشيد و او ياراي مقاومت نداشت، شايد هم مي توانست ولي نمي خواست. فرو رفتن در اين باتلاق سياه، لذتي عجيب داشت مانند لذت رنج كشيدن! بي اختيار به ياد آن طعمه نيمه جان در زير چنگالهاي تيز و برنده آن كركس افتاد كه نسلش در حال انقراض است، او احساس طعمه را كاملا مي فهميد، احساس فرورفتن آن چنگالهاي برنده را در گوشت طعمه زخمي و بيمار حس مي كرد و از اين درد لذت مي برد.
صدايي عجيب روياي او را دريد، دوباره نور آزار دهنده خورشيد بر چشمان ضعيف او اوفتاد، بي اختيار روي برگرداند.
روي به ديوار، خيره بر نوشته هاي روي آن، بر روي صندليي كه با هر حركتي با فريادي بلند به انسانها دشنام و ناسزا مي گفت، نشســـــــــــــــــــــــــــــــت.
زار زار مي گريست، نمي دانست براي چــــــــه يا براي كــــــــه…
با نگاه به او آرام آرام در باتلاق لذت غم فرو رفت و خاموش شد.
