You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2007.
یکی از عزیزان را دیدم. در این دیار دیدن عزیزان موهبتی است که نصیب هرکسی نمی شود و نمی دانم چرخ گردون چه کرد که امروز عزیزی را دیدم.
می گفت سرنوشت ما در این گوشه دنیا بسیار پیچیده است. نه این گوشه دور از آن ما می شود و نه می توانیم سرزمین آبا و اجدادیمان را تحمل کنیم و در اتمسفر مسموم آن تنفس. محکومیم به ادامه دادن و جیک نزدن. باید عمر را اینگونه به سر بریم تا شاید در زندگی بعدیمان چیزی قابلتر از آب درآییم. و حرف زد و گفت وگفت.
گوش من از شنیدن اینها پر شده است. هرروز در اطراف خویش اینگونه سرگشتگانی را به وفور می بینم و اغلب اوقات بی آنکه اجازه دهم بر من یادگاری گذارند از کنارشان می گذرم، ولی امروز و این عزیز خط بر من نهاد و هنوز فکر مرا مشغول کرده است.
خیلی از صحبتهای او را قبول ندارم. احتمالا اگر همین الان هم از او بپرسم خود او هم زیر آن کلمات خواهد زد. پس چرا آنگونه صحبت کرد؟ نمی دانم و نمی دانم…
چقدر دور هستم… چقدر دور… از همه دور افتاده ام و بیش از همه از او. این دلتنگیست؟ نمی دانم…
خستگی و درد وجودش را گرفته بود و در گوشه اتاقش نشسته بود که او را یافتم. تا مرا دید خودش را جمع و جور کرد و دستی بر چشمان و صورتش کشید. پرتوی نور خورشید روی صورتش بود و چشمانش را جمع کرده بود. شروع کرد به صحبت ولی هیچ نمی شنیدم… محو تماشای بازی سایه های چروک دور چشم و گوشه لب او بودم. عمق چین و چروک روی صورت معصوم او یک لحظه مرا ترساند. آخر چرا؟! ولی همان لحظه یادم آمد که دنبال دلیل برای این چیزها گشتن کار من نیست… یعنی توانش را ندارم. چیزی از من پرسید و هیچ ایده ای از آنچه در این چند دقیقه رد و بدل شده بود، نداشتم. سری تکان دادم و زیر لب وردی خواندم، حتی خودم هم نفهمیدم چه گفتم. سیگاری آتش زدم و رو به پنجره ایستادم و باز در افکار خویش غرق شدم. اوهم گیلاس به دست با چشمانی خیس آرام کنار من ایستاد و به من لبخندی زد. و تازه در سکوت مکالمه ما آغاز شد. نسیم بهاری نیمکره جنوبی و خورشید سوزان آن به همراه عطر تند عود و دود سیگار با گیلاسی که نمی دانم چه در خویش داشت تنها فضای مطلوب برای صحبت در سکوت با او بود و چقدر خوب بود.
ساعتی با او بودم و به خانه بازگشتم. بعضی وقتها چقدر دلم هوایش را می کند و با وجود خروارها مشغله و گرفتاری به دیدارش می شتابم، هرچند به ظاهر جز سکوت هیچ نیست ولی احساس، چیز دیگری می گوید…
بازهم صدای سرفه های خشک او…! صدای نفسهايی که حکايت از وضعيت وخيم راههای هوايی او می کرد.
اين اصوات مانند لالايی مونس شبهای تنهايی و اسارت من بودند. من به آنها خو کرده بودم.
مدتی بود او را به بند ما آورده بودند…… و از قضا در سلول مجاور من.
می گفتند اعدامی است. جرمش را نمی دانستند… ولي زندانبان او را دكتر خطاب مي كرد…
آدم مرموزي بود، لاغر، عبوس و غمگين ولي نمي دانم چه در وجود نحيف او نهفته بود كه برايم جاذبه داشت، شايد صداي سرفه ها و تنفس او بود و شايد هم صورت آرام و چشمان سرد او… نمي دانم؟…. اي كاش مي توانستم با او صحبت كنم…..
از هنگاميكه خبر اعدام قريب الوقوع را به او دادند، صداي سرفه هاي او را نمي شنيدم. تنفس او آرام شده بود و سرفه هاي تك تك او مرا ساعتها در انتظار خود مي گذاشتند. احساس مي كردم او با اين سرفه ها با من حرف مي زند!
با صداي باز شدن درب از خواب بيدار شدم. چند مامور داشتند دكتر را مي بردند. آري! لحظه وداع با ياري كه نمي شناختم رسيده بود…. بي اختيار اشك از چشمانم جاري شده بود… فرياد زدم: دكتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
برگشت و به من نگاه كرد. سرفه اي كرد و با صدايي گرفته گفت: نترس رفيق! گاهي انسان براي آنكه زنده بماند بايد بميرد! آنگاه قد راست كرد و آنگاه لبخندي مرموز و سرفه اي حاكي از غرور و شعف!
او رفت و رفت………….
ولي هنوز به حرف او مي انديشم، به سرفه هاي خشك و بلند او………………
شروع به صحبت كرد و اينبار با لحني اسرارآميز از من پرسيد: مي داني آندم كه خداونــــد انسان را مي ساخت، به چه مي انديشيد؟
گفتم: دوباره مي خواهي شروع كني؟
گفت: جدي مي گويم! من مي دانم!
با ترديد به او گفتم: بگو! به چه مي انديشيد…
خنديد و كنج ديوار نگاه كرد و گفت: خداونـــــــــد آنقدر محو قدرت خود شده بود كه در واقع به هيچ نمي انديشيد، جز آفرينش انسان…. و نه به آيـــــــــــــنده انسان.
با تعجب به او گفتم: و حال خداونـــــــــد به چه مي انديشد؟
دوباره خنديد ولي اينبار زهر خندي عجيب! دوباره به كنج ديوار خيره شد و پس از سكوتي مرگ آور با صدايي آهسته گفت: به نابودي آفريده خود، انسان…………….
چقدر انتظار سخته! انتظار رسیدن وقایع خوب و بد. انتظار رسیدن روزهای خوب وبد. انتظار زنگ نخوردن تلفن شب کشیک! انتظار رسیدن و آمدن او… انتظار رسیدن مرگ… اوه!!!
و بیشتر از همه انتظار شروع دور جدید سریال Scrubs از شبکه NBC! از امشب قراره شروع بشه و این دوره آخرین season اونه. خیلی از این سریال خاطره دارم. علاوه براین برام خیلی جالب و جذابه. جالبتر اینکه در زمان پخش دوره های قبل جزو ده تا سریال پربیننده آمریکا نبوده!
انتظار رسیدن ماه فوریه رو هم دارم، بیشتر از همه برای امتحان پیش رو و کم نه برای کنسرتهای پیش رو. وای! کنسرت Iron Maiden، Ozzy Osbourne , Carlos Santana. خیلی اشتیاق دارم… هر روز هم کلی موزیکاشونو گوش می کنم و می روم داخل فضای مجازی Day Dream!!! فضای جالبیه… تنهایی و آنطور که می خواهی وقایع رو مرتب می کنی. ولی گاهی بازهم آنطور که می خواهی حتی در رویا روزگار بروفق مرادت نیست! اینهم از لطایف دنیای رویاست!
شاید دیدن این ویدیو هم خالی از لطف نباشه:
Dreamer
Ozzy Osburne
Gazing through the window at the world outside
Wondering if mother earth will survive
Hoping that mankind will stop abusing her, sometime
After all theres just the two of us
And here we are still fighting for our lives
Watching all of history repeat itself, time after time
Im just a dreamer, I dream my life away
Im just a dreamer, who dreams of better days
I watch the sun go down like everyone of us
Im hoping that the dawn will bring a sign
A better place for those who will come after us this time
Im just a dreamer, I dream my life away, oh yeah
Im just a dreamer, who dreams of better days
Your higher power may be God or jesus christ
It doesnt really matter much to me
Without each others help there aint no hope for us
Im living in a dream, a fantasy
Oh yeah, yeah, yeah
If only we could just find serenity
It would be nice if we could live as one
When will all this anger, hate and bigotry be gone?
Im just a dreamer, I dream my life away, today
Im just a dreamer, who dreams of better days, ok
Im just a dreamer, whos searching for the way, today
Im just a dreamer, dreaming my life away
Oh yeah, yeah, yeah
چرا باید اینجا بنویسم که چگونه روز خود را گذزاندم و چرا باید مشغله های من خوانده شوند وچرا از اینکه دیگران آنرا می خوانند باید راضی باشم؟
چرا باید وقت عزیز را بگذارم و در این دنیای غیر واقعی بنویسم. چرا تو این را میخوانی و میخوانی؟ و چرا من میخوانم و میخوانم؟
تو را نمی دانم ولی من تنهایم و با خود حرف می زنم، نه برای تو و نه با تو…
می نویسم که خود بخوانم. می نویسم تا به خاطر بسپارم. می نویسم و همزمان از کثافت و پلیدی این و آن و دنیا دور می شوم و در وادی خیال خویش سیر می کنم و از این حال لذت می برم. یاد فیلم Vanila Sky افتادم!
نمی دانم انسانی هستم که خواب می بینم پروانه ام یا پروانه ای که خواب می بینم انسان را…
شاید دارم اشتباه برداشت می کنم. شاید مشکل از جانب من است که صد البته همینگونه است
چرا باید اجازه داد که زمان دخول و خروج را او مشخص کند؟! هر موقع خواست بیاید و هرموقع خسته شد برود؟ ولی بیشتر که فکر می کنم میبینم اینگونه هم بد نیست… افسار زندگیت را خویشتن بر دندان می گیری و به پیش می رانی، ولی یک اشکال بزرگ دارد و آن اینکه در آخر تنهای تنها می مانی و من اینرا نمی خواهم.
از اصول و مرام زندگی دور است. من هم شاید در بخشی از زندگیم اینگونه رفتار کرده باشم ولی اگر اینگونه بوده باشد سزاوار عذاب خواهم بود…
دوباره می خواهم شروع کنم. می دانم سخت است ولی می خواهم گذشته را در ذهنم کمرنگ کنم. گذشته ای مملو از خاطرات شیرین و تلخ. شیرینی آن روزها در تلخی محیط و اتمسفر مسموم آن دیار دور، هرگز به نظرم نیامد ولی حال بدون حضور آن اتمسفر زهرآگین بعد از گذشت روزها، ماهها و سالها تازه آن شهد شیرین را دارم حس می کنم.
آن ترانه فرهاد را هرروز با خودم زمزمه می کنم: ای کاش آدمی وطنش را همچون پرنده ها می شد با خود ببرد هرکجا که خواست…
قبلا هم وبلاگ داشتم ولی با فروپاشیدن پرشین بلاگ آن هم به خاطرات شیرینم پیوست! دوباره شروع می کنم و اینبار از اینجا. گوشه دور دنیا… دور از همه ولی نزدیک به خویش…
چشمانت را بسته کن و بالهات را گشاده…
