چقدر اینجا سرد است. از سرما پوست پشت دستانم تمام ترکیده است. نمی دانم چرا از درد دستانم خوشم می آید. نمی دانم چرا دلم هم سرد شده است! نمی دانم چه خبر شده است. شاید دلم هم پوستش ترک خرده است و این درد عجیب که از میان سینه ام فوران می زند از آن جهت است.

حکما خوابیده اند… آیا خوابشان مثل خواب هر شب من مشوش و ملانکولیک است؟ آیا مثل من، صبح که چشم باز میکنند از اینکه باید ادامه داد دلسرد وملول می شوند یا نه، هنوز امید دارند؟ آیا رنج آفرینش و زیستن کفاره گناهان زندگی قبلی ماست؟ این رنج تا کی ادامه خواهد یافت؟ آیا رستگاری وجود دارد یا فقط در کتاب داستانهای نیکی پیدا می شود؟ آرامش چطور؟ یا حتی عشق؟؟؟؟؟!!!!

چقدر از همه دورم و بیش از همه از خویشتن… دلم تنگ است…

دلم تنگ است.

دلم برای همه آنچه داشتم و از آن گریختم تنگ شده است. از نداشتن آزادی… از نداشتن امنیت… از نداشتن حرمت انسانیت… آری! این دیوانگی است…

بیش از همه دلم برای دیدن چهره تو تنگ است… برادر کوچکم…

وای که چه بر من گذشت… رویاهای مشوش من بی دلیل نبودند… چندبار گفتم آن سفر پایانش خوش نیست و تو قول و قرار را به رخم کشیدی… حال عکست کنار کامپیوترم و خاطرت در تمام ذهنم… خنده ات را می خواهم… بوی خوش بدنت و شیرنی لبانت را می جویم… تا کی باید صبر کنم؟!

خیلی شب خوبی بود. خیلی خوش گذشت. جامون هم خیلی خوب بود. می تونستم کامل سانتانا رو ببینم. یه چیز خیلی جالب این بود که بیسییست گروه یه تی شرت پوشیده بود که عکس “بروس لی” روش بود! خلاصه کلی جوون شدم!

Feet of A Cadaver With Name Tag

The Last Dance

ولنتاین هم رسید. لابلای اخبار امروز مطلب جالبی دیدم که در عربستان فروش گل رز قرمز و سایر اجناس قرمز رنگ در این چند هفته به خاطر اسلامی نبودن ماهیت ولنتاین ممنوع شده است!

حال شرح حال قدیس شهید، ولنتاین:

در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود…بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق…

داستان زیبایی است…

در این کنار جشن باستانی سپندارمذگان در روز بیست و نه بهمن ماه چند سالی است که بین جوانان ایرانی دوستدار فرهنگ غنی ایران باستان متداول شده است. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
من هر دو روز را گرامی خواهم داشت…. ولی هنوز هم می گویم: عشق راستین در این خلادانی پیدا نمی شود! در پس هر عشقی مکری نهفته است…….

خوشابحال کمپانی های تولید کننده شکلات و عروسک و هدایای مخصوص این روز… ولی عشق هم در این روزگار رنگ تجاری گرفته است… به قول رفیقی، اگر از نظر مالی همسرت را تامین نکنی در رختخواب انتظار زیادی نباید از او داشته باشی…….!

هفته گذشته کنسرت Iron Maiden بودم. فضایی بود آنجا برای خودش… و عجب شبی گذراندم… فرصت شود چندتا عکس می گذارم…

Tendresse by Michel Pilon

در جستجوی آرامش همه کار کرده ام…!

An American Soldier Gives a Smoke to an Iraqi Detainee after a Search Operation

این عکس امروز نظرم را به خود جلب کرد. یک سرباز آمریکایی که به یک عراقی سیگار می دهد. نمی توانم احساسم را اینجا بنویسم چون نمی توانم آنرا در ظرف کلمات بگنجانم. در هر صورت جز ملال چیزی نمی ماند…

Soldiers, Hotel Workers and Others, Some Wearing Gas Masks 
Soldiers, hotel workers and others, some wearing gas masks, kneel for morning prayers on Friday, Jan. 18, 1991 in a basement used as a bomb shelter at a hotel in eastern Saudi Arabia

چند روز پیش خبری خاص و البته تلخ نظرم را جلب کرد. دانشجویی ایرانی، دکترای یکی از رشته های مهندسی در دانشگاه نیوفاندلند کانادا، سینه های دختری را داخل آسانسور در دانشگاه می بوسد و به زندان محکوم می شود. راستش با خواندن این خبر شوکه شدم. عرق سرد روی پیشانیم نشست و شرمگین از این اتفاق تلخ برای آن دختر بیست ساله دلم سوخت. جالب اینجاست که آن پسرک بیمار، کار خود را توجیه کرده و تقصیر را گردن آن دختر با سینه های هویدا و محرک انداخته است و حتی فراتر از این بیماری خود را به تمام مردان بسط داده است که کنترل در این شرایط برای مردان بسیار سخت و بعضا غیرممکن است! من شخصا به عنوان یک مرد، از دیدن زیباییهای بدن یک زن لذت می برم ولی هرگز تصور اینکه بخواهم چنین کار بیشرمانه ای را انجام دهم به ذهنم خطور نکرده است. فکر می کنم زنان هم از نمایش زیباییهای خویش، حداقل در این گوشه دنیا، لذت می برن و من این موضوع را تحسین میکنم. دیدن زیبایی همیشه شیرین است. ولی بعضا نگاه هم دست کمی از تجاوز ندارد! من آن نگاه را نمی گویم…

خیلی از آدما لیاقت بیشتر چیزایی که براشون فراهم شده را ندارند و بدتر از همه کثافت و پلیدی زندگی و روح و روان خودشونو با دیگران تقسیم می کنند.

براستی بیشتر مردم این دنیا خوب هستند یا نه، پلید؟ من رای به پلیدی آنان می دهم. آری! تلخ و سیاه است ولی حقیقت دارد…

با صدایی ناآشنا از خواب بیدار شدم. انگار صدا وجود خارجی نداشت، گویی داخل جمجمه ام بود. احساس مرده درون تابوت را داشتم که صدای چکش و میخ را بر تابوت می شنود و هیچ نمی تواند بکند. چشمانم را  بستم و آن صدای عجیب شدت گرفت. لرزش غریبی تمام وجودم را فرا گرفت. این ترس است. ترس از تنهایی… و من تنهای تنها در میان این جماعت چه می کنم؟ 

افکار عجیب و غریب دست از سرم برنمی دارند. چرا می خواهد مرا نابود کند؟ شاید از این لذت می برد. چرا باید علت در او باشد؟ مسلما علت همین جا درون خودم است، حال چرا این بلا را بر سر خود می آورم؟ نمی دانم…

روزها و سالها گذشتند و حال می توانم به روشنی از خاطرات بیست و پنج سال پیشم برایت بگویم. ولی گوش محرمی نمی یابم…

آهي كشيد،
غمزده پيري سپيـد موي
افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز،
در آئينه ديده بود يك تار مو سپيد!
فریدون مشیری

با شنیدن نام سرندیپیتی یاد کارتون جزیره اسرارآمیز و اون جانور صورتی رنگ مهربان با آن چشمان زیبا و جذاب می افتم. ولی بار معنایی این واژه بسیار برایم جالبتر و مسحور کننده تر است. چقدر برایم این اتفاق افتاده است که به دنبال چیز دیگری بودم ولی در کمال ناباوری به چیز بسیار بهتر و بزرگتری دست یافتم. برای خود من که این واژه بسیار آشناست چون بسیار آن را تجربه کرده ام و اثرات آن در زندگی ام بسیار دراماتیک هستند.

serendipity در زندگی همه ما تاثیر داشته است. کشف پنی سیلین، نیوتن و جاذبه، حتی ویاگرا!!! تمام آنها مدیون این اثر هستند. اثر شانس بر زندگی. شاید در آینده برای اثر سرندیپیتی هم فرمول و یا حتی ژنی پیدا شود! من که از این واژه خیلی خوشم می آید!

Serendipity, A Fortunate Accident

دیروز آلبوم جدید کاوه یغمایی را گوش می دادم به نام سکوت سرد. اسم آلبوم که من رو یاد موسیقی راک به سبک Cold Play و Creed و کلا ژاندر Sad Rock انداخت. بار اول که آلبوم را گوش دادم صدای آشنای گیتار کاوه مرا به وجد آورد. راک کلاسیک… یاد کامیل یغمایی افتادم و کلاس الکتریک گیتار خودم با اون سالها پیش در تهران. یادم می آد اون روزگار، گیتارم من رو از سقوط کامل نجات داد! عجیبه! ولی حقیقته. واقعا اون روزگار تنها چیزی که من رو تسکین می داد صدای گریه سازم در دستانم بود. یادم می آد چقدر سخت گیتار الکتریک خریدم با توجه به انتخابهای محدودم در خیابان جمهوری! هنوز صدای گیتارم در گوشمه… شاید بتونم در سفرهای بعدی اونو با خودم بیارم.

کلا از آلبوم جدید کاوه خوشم اومد. از مترسک شادتر بود. ولی از مترسک بیشتر خوشم آمده بود. امیدوارم خانواده یغمایی همیشه سلامت و شاد باشند! چون خاطرات بسیار خوبی از موزیک اونها و خود آنها دارم. نمی دانم کامیل چکار می کنه الان… ولی دلم واقعا برای دیدن و شنیدن گیتار زدن اون تنگ شده…

آخرین پست سال 2007. همیشه عادت داشتم آخر سال، خود را از بالا ببینم. ببینم چه کرده ام و چقدر به آنچه می خواستم نزدیک شدم و شاید دور. ببینم چه از دست دادم و چه بدست آوردم. این حس غریب در این گوشه دنیا آزار دهنده است. چند روزی است که مرا از درس و کار و زندگی عادی دور کرده است.

امشب شب سال نو است و انگار تمام اینان برای چنین شبی از بدو تولد انتظار کشیده اند! هیجان زدگی را در چهره و صحبتهایشان می بینی و حس می کنی. خیلی برایم جالب است.

قراره به یکی از Barهای معروف و گران قیمت ملبورن بروم امشب. راستش خودم هم هیجان زده هستم! پیشتر فکر می کردم هر کاری که یک انسان بخواهد در دنیا انجام دهد را تجربه کرده ام… خلاف و غیر خلاف!!! ولی اینجا تازه بعد از اینهمه سال، دارم با اتفاقات و تجربیات کاملا جدید آشنا می شوم و از این موضوع خیلی خوشحالم…

روزگار رو ببین چه بازی ها که در نمی آره. فکر می کنی آخرش چی می شه؟ یعنی چه جوری تموم شه خوبه؟ یادم می آد همیشه می گفتی برای امروز زندگی کن و برای فردا برنامه ریزی… خیلی قشنگ حرف می زنی… تو هم شدی همون که کوری رو از خیابان رد می کرد و بعد جلوی او خم می شد و کلاهش را بر می داشت تا همگان ببینند که چه کرده است؟ نه، تو هیچوقت آنطور نخواهی شد… این من هستم که راه را گم کرده ام. تو راه را به من نشان می دهی؟می دانی هیچگاه تصمیم گرفتن برایم آسان نبوده! فکر نمی کنم برای هیچکس آسان بوده باشد. باید برای خود زندگی کنی یا برای دیگران. یادم می آید روزی می گفتی اولین چیز مهم در زندگی خویشتن است و تمام کارهایی که انجام می دهی برای خودت است. حتی فداکاری هم برای رسیدن به لذتش انجام می دهی. ای کاش اینگونه نبود و یا اگر اینگونه است همگان از فداکاری و خوبی لذت می بردند…

چشمانم را می بندم و از عطر گلهای باغ لذت می برم. باد خنک کولر توشیبا و موزیک از شبکه فاکس تل و صدای تنفس محبوب در پس زمینه. از پنجره به آسمان پر از ستاره نگاه می کنم و برق میلیونها چشمی که همزمان دارن به ستاره ها نگاه می کنند را می بینم. چقدر لذت بخش است. نمی دانم چه مشکلی دارم؟! چون در همین حین یاد بی نظیر بوتو می افتم و ترورش… و تمام احساس خوبی که جمع کرده بودم جایش را با غمی غریب و سرد عوض می کند. وای! بدنم می لرزد. کولر را خاموش کردم و صدای تلویزیون را قطع. به صفحه بزرگ تلویزیون چشم دوختم و به حرکات مضحک و ناموزون خواننده زنی که مانند فاحشه ها از برآمدگی های بدنش برای پوشاندن صدای فاجعه اش استفاده می کند، نگاه می کنم. بعضی وقتها لازم است که به برنامه های موزیک تلویزیون بدون صدا گوش دهی تا به آنچه بر سر موسیقی در این دوران آمده است واقف شوی. به محبوب نگاه می کنم که چه آرام و معصومانه خوابیده است. به او حسرت می خورم که چقدر راحت زندگی کرده و خواهد کرد. چقدر بدون استرس و سالم… و خود را می بینم که چقدر از رنج لذت برده ام و هنوز هم در پس هر لذت، آن را می جویم. هنوز هم فکرم در هزار گوشه این دنیای بزرگ آواره است… دستم را آرام روی دستان سردش می گذارم. حرکت ظریفی می کند و مانند نوزادی دستم را می فشارد و آرام به سینه اش می گذارد. لبخند آرامش او در خواب مرا به وجد می آورد و فکرم را به شب گرم و تابستانی ملبورن باز می گرداند.کولر را روشن می کنم، صدای تلویزیون را اندکی بالا می برم و دست محبوب را فشار می دهم. سرم را پشت سرش می گذارم و با عطر مست کننده عرق پشت گردنش که با عطر شنل شماره 5 در آمیخته است چشمانم را می بندم و سعی می کنم در همین لحظه زندگی کنم و برای فردا برنامه ریزی… فردا روز دیگری است و مثل تمام این روزها که بر تو گذشته، از آن توست!

تمام وجودم را حس غریبی فراگرفته بود. عطر عجیبی در هوا پیچیده بود. روی بستری آرمیده بودم و نجوای غریبی از دوردست می آمد. تمام وجودم ترس بود. و تنها مرهم آن، عطر پیچیده در فضا… آن عطر از دستانم بود که هنوز عطر دستان او را داشت و در این فضای غریب به من جرات می داد. آن را می بوییدم و در اعماق هزارتوی مخوف افکار عجیب سیر می کردم. هنوز در جدال بودم… با خویش… در کمال آرامش در خویش غوغایی حس می کنم. آیا می توانم چنان کنم؟!!!

امروز برای اولین بار فضای کریسمس را حس کردم. با محبوبم در ملبورن دست در دست قدم می زدیم و در سکوت عشقبازی می کردیم. جالب است با آنکه فرهنگمان زمین تا آسمان با یکدیگر متفاوت است اینقدر خود را به او نزدیک احساس می کنم. تازه می فهمم که چگونه می توان در سکوت عشقبازی کرد. تازه می فهمم چگونه می شود با نگاه صحبت کرد و بوسه گرفت.

افسوس که دیر اینها را می فهمم، خیلی دیر. دلم برای خودم می سوزد که چگونه سرمایه عمر را از من به تاراج بردند… افسوس و صد افسوس…

هنوز اثر گرما بخش شیواز رگالی که چند ساعت پیش نوشیدم را در بدن و فکر خود حس می کنم. حس رخوت و سرخوشی عجیبی است. در خود غمی عجیب دارد. غمی ویران کننده. صدای آتش بازی شب کریسمس و هاله نور در افق اقیانوس و صدای همهمه گم و گنگ مردم در هوا پیچیده بود و مرا آزار می داد. به محبوب تلفنی زدم و دیدم او هم خوشنود است از عید و در شهر سیر می کند. نمی دانم چرا دلم به ناگه گرفت… درب گنجینه را باز کردم و شیشه ویسکی را بر داشتم و پشت کامپیوترم شروع کردم به نوشیدن. دیر زمانی بود که هیچ نخورده بودم و همین مرا بیشتر از فضای جاری دور کرد و از این امر خشنودم. موسیقی نامعمولی انتخاب کردم و روی تختم دراز کشیدم. چشمانم را بستم و با صدای موسیقی از این همه هیاهو فاصله گرفتم و حال دوباره به همان هیاهو بازگشتم…

نمی دانم این خستگی به علت سفر است یا سنگینی غم است که دارد مرا از پای در می آورد…

ای کاش …………………………………………………….

امروز در یکی از مراکز خرید نه چندان بزرگ اطراف خانه ام بودم. رفته بودم مردم را ببینم. شب کریسمس است و عجیب هواییست. انرژی دارد این هوا. شاید شور و حال اینان است که به هوا سرایت کرده است. ولی دلم برای خودمان سوخت! نه از شور کریسمس چیزی می فهمیم و نه اینجا از آن شور و حال عید نوروز و دیگر مراسم ایرانی خبری است.

عجیب سرنوشتی بر ما رفت!!!

اینم سرنوشت من بود. حرفی که هیچ برایش ارزش قائل نیستم! ولی حقیقت دارد. اینگونه برایم رقم خورد وآنگونه به پایان خواهد رسید… عجیب است، هیچ گاه از این غم غریب و جانکاه رهایی نمی یابم… آخر چرا؟! همه چیز دارم و باز غم دست بردارنیست. می دانم چرا… آرامش در کنارم نیست. بدون آن هیچگاه خوشنود نخواهم بود. محبوبم هم جز ساخته خیالم نبود. آنچه خود می خواهم در او می جستم ولی باید باور کنم که آنچه مطلوب من است یافت نمی شود. همه چیز غیر واقعی است. شاید دچار هذیان شده ام… نمی دانم… همین را در این گوشه دور کم داشتم. گریه؟! نمی توانم. برای چه یا برای که بگریم؟ جالب و غمگینانه است، اینجا، در این گوشه دور دنیا این حرفها را نمی فهمند… حق هم دارند… رنج کشیدن هنر نیست…

تمام این حرفها به خاطر این بود که امروز به تو تلفن نزد؟؟!!! چقدر عجیبی تو مرد! عجیب و بچه!!!

بزرگ شو!!!

این را که با لحن آمرانه و تمسخرآمیزی به او گفتم با بی میلی روی تافت و دستی به چشمانش کشید. دلم برایش سوخت…